تاثیرگذاری موسیقی فیلم بر مخاطب دهه ۹۰ ایران از منظر رویکرد شکل دهی

موسیقی فیلم که به اختصار Film Score نامیده می­شود­، برای تولیدات مختلف تلویزیونی و سینمایی ساخته شده و بکار می رود. موسیقی، یکی از عناصر مهم فیلم می­باشد و غالبا فیلمسازان از آن برای انتقال بهتر ایده های خود و افزایش تاثیرات دراماتیک و حسی فیلم استفاده می­کنند. سینماگران و موسیقی­دانان در مورد موسیقی فیلم، نظرات مختلفی دارند. بعضی از منتقدین دسته‌ای از این آثار را مهم، فاخر و تاثیرگذارتلقي مي كنند. برخی نيزموسيقي را توصيف كننده موقعیت زمانی و مکانی، شرایط و اتمسفر اجتماعی و احساسات درونی شخصیتهای داستان دانسته و نقش بسزایی در تکامل روایت و تاثیر یک اثر نمایشی بر مخاطب قائل هستند. بعضی دیگر از آن‌جا که موسیقی کلاسیک را بیش از هر شکل دیگر موسیقایی در سینما می‌شنوند، موسیقی فیلم را برداشتی از موسیقی کلاسیک اواخر سده بیستم می‌دانند.برخی منتقدین اما مجموعه موسیقی فیلم را کم‌ارزش می‌خوانند. آنان معتقدند آهنگسازان برجسته فیلم گاهی در طول یک سال برای سه یا چهار اثر سینمایی موسیقی می‌نویسند که این تعداد، از کیفیت آثار آنان می‌کاهد. آن‌ها بر این باورند که اکثر موسیقی فیلم‌ها وامدار و اشتقاقی از آثار گذشته هستند.برخی با نگاهی تند،تمام سینما را بی نیاز از موسیقی دانسته و موسیقی فیلم را صرفا راهی برای ارتزاق اهنگسازان می­دانند و عده­ای نیز با نگاه فنی سینمایی موسیقی فیلم را، تكميل كننده فضاهای خالی و کسالت بار فیلم ودر مواردی پوشاننده ایرادات و ضعف­های کارگردانی و نویسندگی در فیلم  بر می­شمارند.

     طبق تحقیقاتی که پیربوردو در مورد میزان تاثیر پذیری افراد متعلق به اقشار مختلف جامعه در پاریس انجام داد،‌ دریافت که اقشار مختلف اجتماعی متعلق به دهکهای متفاوت، از سرمایه فرهنگی غیریکسانی برخوردارند. به عبارت دیگر، افراد متمول تر چون از امکانات آموزشی و تربیتی و تفریحی بیشتر و با کیفیت تری برخوردارند، لذا امکان حضور بیشتری را در مناسبات هنری دارند و قابلیت تفکر و احساس در مورد آثار هنری­، برایشان مهیاتر می­باشد و این امر بر میزان شعور دریافت،‌ تاثیر پذیری و فهم آثار هنری به­طور کلی اثر می­گذارد.اما با توجه به یافته های این پژوهش به این امر میرسیم که این نظریه درخصوص جامعه ی حاضر ایران صدق نمی­کند.تحقیق بوردیو به عنوان نظریه پرداز و محقق حوزه جامعه شناسی در انطباق با نظریه آدورنو جامعه شناس و محقق که روی موسیقی نظریات بدیع و روشنی دارد، بسیار حائز اهمیت است.از سویی تعمیم این نظریه بر روی زیبایی دریافت  موسیقایی جامعه نیز به نوعی امکان پذیر می­باشد.

      نکته در آن است که بررسی هر یک از این نظریه ها مستلزم در نظر گرفتن جغرافیا و سرمایه و پیشینه فرهنگی هر جامعه می­باشد، چرا که موسیقی و درام ریشه در فرهنگ و تمدن یک جامعه دارد و بدون تفکیک و بررسی جداگانه آن،‌ نتیجه مطلوبی حاصل نمی­نماید. حال، با هنری مواجه هستیم که این دو عنصر، ارکان اصلی آن را تشکیل می دهند. از این رو نگارندگان این مقاله برانند؛ با رویکرد شکل­دهی به این مساله بپردازند و تاثیرات اجتماعی موسیقی فیلم را بررسی نمایند. ناگفته نماند، این امر در شرایطی رخ می دهد که سهم بخش خصوصی در این صنعت ناچیز است و قسمت عمده آثاری­که تولید می شود عموما ایدئولوژی نزدیک و همسو با حاکمیت را حمل می­ نماید.

     در تاریخ سینمای ایران که از قضا با تاریخ سینمای جهان نقطه شروعی نزدیک ولی فاصله رشد و بالندگی متفاوتی دارد، فراز و نشیب­های موسیقایی به عنوان یکی از ارکان سازنده فیلم،‌ دیده می شود. عموما موسیقی عامه پسند جزء لاینفک بدنه سینما محسوب می شود. عصر حاضر را می توان نقطه شروع تربیت شنیداری و شکل گیری سلیقه موسیقایی جامعه دانست. غفلت یا فقدان موسیقیدانان نسبت به چگونگی تاثیر موسیقی فیلم بر مخاطبان،سبب وجود خلائی در شکل گیری زیبایی شناسی دریافت موسیقی بخصوص موسیقی فیلم گردید و روز به روز جامعه از موسیقی فاخر که از منظر ادورنو در تقابل با موسیقی عامه پسند ،معنی پیدا می­کند- فاصله گرفت و سلیقه جامعه به شنیدن موسیقی تهی از محتوا و به­دور از زیبایی شناسی موسیقی، تنزل یافت.

     نظر تعدادی از آهنگسازان موسیقی فیلم بر آن­است که اغلب موسیقی های ایرانی مناسب استفاده به عنوان موسیقی فیلم نیست. استدلال آنها این است که اغلب اوقات موسیقی ایرانی در فواصل افزوده و کاسته قابل استفاده نیستند لذا در صورت نبود این امکان کارکرد صحیح موسیقی برای ایجاد احساس مختلف در سکانسهای فیلم با اختلال روبرو می شود. لذا اغلب ترجیح بر استفاده از موسیقی کلاسیک بوده است. از دیرباز یکی از شیوه های ترویج مخاطب برای دیدن فیلم، استفاده از موسیقی پاپ خواننده های محبوب بوده است. این شیوه استفاده از موسیقی در فیلم در تمام دنیا رواج دارد ولی آنچه مهم است این است که در کنار این شیوه به اصطلاح مارکتینگی، تولیدات فاخر و اصولی به اندازه­ای بوده که تاثیری احیانا منفی آنرا تحت پوشش قرار دهد.

همواره می­توان گفت که تحصیلات و آموزش آکادمیک می­تواند روند شکل­گیری سلیقه موسیقایی فرد را تعیین نماید و رفاه اقتصادی تسهیل­ کننده روند یادگیری و ایجاد یک سلیقه و تفکر انتقادی، خوداندیشانه و مبتنی بر اصول صحیح و مترقی جامعه شناسی موسیقی است اما در جامعه ایران این روند به دلیل تفاوتها و نقصهای بعضا بنیادین نظام آموزشی دچار کاستی­هایی است که در نتیجه آن این روند با اخلالهای جدی مواجه گردیده است. مخاطب موسیقی در ایران شناخت صحیحی از چیستی موسیقی و کارکرد متعالی آن ندارد و نمی­توان از وی انتظار داشت که در برخورد با موسیقی فیلم نگرشی منتقدانه و آگاهانه داشته باشد. تاثیر موسیقی فیلم بر مخاطبان دهه نود جامعه ما، عموما تاثیری ناخودآگاه و در نتیجه بی ­توجه به رسالت آگاهی ­بخشی موسیقی است. تحصیل ­کردگان ایرانی به دلیل نگاه یک جانبه ­شان به علم و البته عدم توجه به علوم دیگر و بالاخص هنر و علوم انسانی معمولا مخاطبینی عام هستند که عمق نگاه یک منتقد آگاه را ندارند. آنها، فارغ از تحصیلاتشان، موسیقی  به طور کلی و به طور خاص موسیقی فیلم را نمی­شناسند و در تعریف موسیقی فاخر و موسیقی عامه­ پسند، آرای منتقدین و نظریه ­پردازان را در نظر نمی­گیرند و بیشتر تعاریف سطحی ­نگرانه و نه چندان دقیق عموم مردم که بسیاری از آنها تحصیل­ کرده نیز نیستند را مدّ نظر قرار می­­ دهند.

     از دیگر سو نگاه سینماگران به موسیقی فیلم هم با اشکالاتی جدی روبه ­روست زیرا آنها نیز به موسیقی نگاهی ابزاری دارند و نه نگاهی متعالی. موسیقی در نگاه اکثر سینماگران دهه نود عملا امری حاشیه ­ای و برانگیزاننده احساسات مخاطب است نه آنچه مخاطب را به تفکری خودآگاه وادارد و باعث ایجاد عمق در نگاه و رویکرد وی شود.

سلیقه موسیقایی مخاطب در دهه نود به شدت تحت تاثیر رسانه ­ها و افراد نه چندان متخصص در این زمینه است. تحصیلات آکادمیک آنها، به دلیل ضعفهای جدی موجود در نظام آموزشی، راه گشای این مشکل نیست و نمی­توان لزوما چنین اندیشید که آنها آگاهانه انتخاب می­کنند. آنها در مسائل گوناگون، مدلهای از پیش تعیین شده­ ای را برمی­ گزینند که چندان آگاهی­ بخش نیست. پس می­توان چنین گفت که تاثیر موسیقی فیلم بر مخاطبان این دهه، که بیش از آن که تحت تاثیر آگاهی­ های خود باشند متاثر از احساسات و تعریفهای ناصحیح ذهنی خود هستند،آن اعتبار و منزلت لازم موسیقی را دارا نیست.

داستان سرگذشت سه دوره هنری...

یکی از هنرهایی که از نوجوانی تاثیر ژرف بر من می گذاشت و همواره احساس شگفتی و تحسین و تعمق من را بر می انگیخت، هنر مجسمه سازی یا پیکره تراشی بود . در پاسخ به این احساسات درونی ام،  برسی آثار پیکره تراشان سه دوره گوتیک ، رنسانس و باروک و سیر تحولات این هنر را برسی نموده ام که به اختصار به استحضار می رسد.

 

 

داستان ما از قرن ۱۲ در حوالی پاریس آغاز می شود ، کلیسای ثروتمند در جستجوی راهی برای دعوت مردم به مسیحیت و کلیساست . تغییرات در طراحی کلیساها آغاز می شود، ستونها باریک و بلند و سقفها با خطوط متقاطع و شیب دار بر افراشته می شنوند ، پنجرهای بلند و کشیده با شیشه های رنگی منقش به مریم مقدس و عیسی میسح ، نور بیشتری به داخل کلیساها هدایت می کنند ، هنرمندان معمار و مجسمه ساز بهم نزدیک می شوند و در دل هم نقش می زنند گویی ستونها و پیکرها یکی شده اند. هلن گاردنر درکتاب هنردر گذر زمان می نویسد: پیکرتراشی گوتیک،‌نخستین بار در منطقه ایل دو فرانس و اطراف آن در کلیسای دیرسن دنی به ظهور می رسد تا عظمت و قدرت بیکران مسیح را اعلام کند. دیوارها و ستونها و سردرهای چسبیده به مجسمه ها آغاز به تعریف مضامین و داستانهای کتاب مقدس می کنند ونیاز به  خواندن کتاب را مرتفع می نمایند. حجاریهای اغراق آمیز و گاه عجیب که بین انسان و فرشته ها در بسامد اند با ژستی تصنعی و ابعادی اغراق آمیز که معمولا متناسب با منزلت فرد است، داستانهای قدیم و جدید می گویند و درس عبرت به بیننده می دهند. نقاشیهای پر زرق برق زمینه طلایی نیز همین داستانها را تکرار می کنند.              

با نزدیک شدن به قرن ۱۴ با تغییرات محسوسی در ظاهر آثار هنری عمدتا در اماکن مذهبی مواجه هستیم. این تغییرات نوید دگرگونیهایی در اندیشه می دهد که بازتاب آن در آثار هنری هویدا شده است. اندیشمندان در پی بازگشت به عصر طلایی کلاسیک یونانی و رومی هستند و مایل به بازتعریف مفاهیم و ارزشها . در این فضای پر شور فرهنگی زمینه برای تولد چند نابغه مهیا شده است. اینبار نوبت ایتالیا و بخصوص فلورانس است که از ثروت انباشته شده در خزانه ها و در راس آنها خاندان مدیچی را در نقش آفزینی  تاریخی اش هزینه کند. اومانیسم بر تفکر حاکم سایه افکنده و هنرمندان را تحت تاثیر قرار داده است. داوینچی ، میکل آنژ و رافائل ، نوابغی هستند که نامشان با رنسانس عجین است. میکل آنجلو مجسمه ساز و نقاش و شاعر و معمار، به قول استاد عزیزمان هنرمند جامع الشرایطی است که دست به سنگ مرمر می ساید و پیکره ای می آفریند که چشم از دیدنش خیره می ماند و فکر در باورش عاجز است. او معتقد است : هنرمند باید با کشف مثال یا چهره محبوس در سنگ کارش را آغاز کند . او به کاربست ریاضی اعتقاد ندارد و معتقد است اندازه و تناسبات باید در چشم نگهداشته شوند.  در این دوران است که واقع گرایی و تناسب دقیق و ژستها و حالتهای ایستا و مستحکم ، جای نقوش غیر واقعی و اغراق آمیز قرنهای گذشته را گرفته است. این پیکره ها و نقوش داستانها را جور دیگری می گویند. بعد ، عمق ، پرسپکتیو کنار جزئیات و پیچیدگیها قرارگرفته و زندگی و امید رنسانسی جای طاعون و مرگ عصر تاریکی را گرفته است و بزرگان مذهبی و خدایان نیزدر قامت انسان به تصویر کشیده می شوند. در معماری نیز طاقهای نوک تیز و پشتبندهای معلق گوتیک جای خود را به  معماری فاخر رومی  می دهد با قوصها و طاقهای ، که در حال متحد کردن زمین و انسان و روح و جهان هستی است. هیچ دوره ای به این اندازه به اومانیسم و هنر رومی یونانی وفادار نیست. چیدمان متقارن می شود و مجسمه ها از دل ساختمان جدا می شوند. مجسمه ها و پیکره ها با جزییات بسیار در ابعاد واقعی و یا حداقل در تناسبات واقعی ساخته می شنوند که تشخیص آنها با انسان سخت است. کمال گرایی را در اوج می بینیم که مارتین لوتر که در فلسفه دستی بر آتش دارد کلیسای کاتولیک را زیر سوال می برد. در این شکوفایی اندیشه دانشمندان بزرگ با کشفیات شگرفت کانون توجه را از انسان  منحرف کرده و تکلف گرایی به منصه ظهور می رسد.

داستان تا قرن ۱۷ به این منوال پیش می رود تا اینکه احساس می کنیم تغییرات بصری در شرف اتفاق است. اینک در پس عصر اکتشاف ، عصر انبساط درحال شروع است ، عصر پردامنه ، پویا، درخشان، رنگارنگ ، نمایشی، پرشور ، احساسی، پرشکوه ، نوجو و هنردوست...

باروک عصری است  که شکسپیر آینه در برابر طبیعت می نهد تا عواطف آدمی را بنمایاند. در این عصر بزرگ بر دامنه و توانایی موسیقی افزوده می شود و اپرا شکل می گیرد و تراژدی و کمدی از نو زاده می شود.

در این اثنا اگر در هنر پیکره تراشی تعمقی داشته باشیم بی شک به استمرار ظرافت و شکوه و پیچیدگی مهر تایید خواهیم نهاد ولی به وضوح چیزهایی کاسته و افزوده شده است. اینک ایستایی و صلابت و سکوت و تعادل پیکره های میکل آنجلو جایش را به حرکت و پویایی و داستان سرایی و انرژی و احساس برنینی داده است. بی شک شیوه پیکرتراشی برنینی چکیده روح باروک است. پیکره های در هم پیچیده و شگفت انگیز برنینی فقط به دنبال آن زیبایی آرمانی رنسانسی نیست. اقتضای زمانه ، هیجان و اغراق است گویی که ثانیه ای از یک اتفاق واقعی برش خورده و حضور شخص دیگری در خارج از کادر محسوس است. نمایش باروک پا از صحنه تئاتر و اپرا فراترگذاشته و در نقاشیها و پیکره ها هم جاریست.

هنر الوان و فاخر و زیبای باروک ،عظمت و شکوه خود را در کل اروپا در حال گسترش هست و ورسای پاریس تا هلند و باغ انگستان و همه اروپا را تحت تاثیر قرارداده است.

 

آنچه از سر گذشت سر تحولات سه دوره مهم هنری یعنی گوتیک ، رنسانس و باروک بود. در مورد هنرمند یا هنرمندان سازنده کلیسای مذکور دوره گوتیک اطلاعاتی بدست نیامد ، اما در دو دوره رنسانس و باروک ، روی آثار میکل آنژ و برنینی ، دو هنرمند محبوبم تاملی کوتاه داشتم تا بخشی از آنچه دریافته بودم را به رشته تحریر در آورم.

شیوه ارائه تکلیفم شاید غریب و دور از روال عادی انجام شده باشد ولی ذهن داستان گوی یک فیلمساز همواره در پی یافتن راههای دراماتیک برای فهم خویش و انتقال آن به دیگران است. این ساختاریست که با آن احساس سبک بالی و فراغ می کردم و در طول انجام مشق یک سره شور و اشتیاق در من جاری بود . امید است این شیوه باعث تکدر خاطر استاد عزیز تر جان نبوده باشد.

با سپاس فراوان از تمام صبر و شکیبایی شما در طول ترم و مطالب بسیار مفیدی که به من آموختید . شخصیت شامخ علمی و تواضع بی بدیل شما همواره سرمشق خواهد بود.

سه اثر انتخابی مورد برسی عبارت بودند از:

 

1)????/ La cathédrale Notre-Dame de Reims (Reims Cathedral ) / 1211 / کلیسای جامع تاجگذاری  پادشاهان فرانسه/ در جنگ جهانی تخریب می شود و مجدا در طول ۲۰ سال بازسازی نی شود/723M+GJ Reims, France/ Place du Cardinal Luçon, 51100 Reims, France

مجسمه های بخش مرکزی کلسیا جامع که در این دوره مجسمه سازی و معماری در هم ادغام شده هستند و قابل تفکیک نیست ،‌لذا کلیسا به عنوان اثر در نظر گرفته می شود . سازنده اولیه آن مشخص نیست و هنرمندان بسیاری در طول زمان در آن نقش آفرینی کرده اند.

https://www.reims.fr/culture-patrimoine/reims-et-son-patrimoine/le-patrimoine-mondial/la-cathedrale-notre-dame-de-reims-7511.html

Accessed on 7 January 2020

 

2) MICHELANGELO, in full Michelangelo di Lodovico Buonarroti Simoni(March 6, 1475, Caprese, Republic of Florence—February 18, 1564, Rome, Papal States (/ The Rebellious Slave /1513/ Marble / 2.09 m /1589/ Louvre

میکل آنژ این مجسمه را برای بنای باشکوه تشییع جنازه که در ابتدا برای پاپ ژولیوس دوم برنامه ریزی شده بود در نظر داشت  پروژه ای که در طول چهل سال بارها و بارها اصلاح شد. نمایانگر روح ست که از آسمان سقوط کرده و زندانی تن شده است.

https://www.louvre.fr/en/oeuvre-notices/rebellious-slave

Accessed on 8 January 2020

 

 

3) Gian Lorenzo BERNINI (b. 1598, Napoli, d. 1680, Roma)

/ Habakkuk and the Angel  / 1656-61/ Marble / ??/??/ Chigi Chapel, Rome

 

روایت داستانی از کتاب دانیل که فرشته ای دانیل را راهنمایی می کند.

 

https://www.wga.hu/html_m/b/bernini/gianlore/sculptur/1650/habaku2.html

 Accessed on 7 January 2020

 

 

اکتای مسنن

زمستان ۹۸

 

معرفی کتاب سنایی غزنوی نوشته حسین ایاضی

درباره نویسنده

 

حسین ایاضی متولد ۱۳۳۷ همدان، در سال ۱۳۷۵ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی خود را با پژوهش درباره احوال و اقوام جنید بغدادی در دانشگاه تربیت مدرس تهران به پایان رساند. وی دبیر دبیرستانها و مدرس آموزش عالی استان همدان است و کتاب پیش شو به همت و تلاش ایشاد گرد آمده است.

 

 

درباره کتاب

 

کتاب سنایی غزنوی نوشته حسین ایاضی از مجموعه کتابهای از ایران چه می دانم است که در ۱۱۲ صفحه مصورکه در سال ۱۳۸۹ توسط دفتر پژوهشهای فرهنگی منتشر شده که در کتابخانه ملی ایران به شماره ۱۹۴۸۹۳۳ به ثبت رسیده است.

ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی از مشاهیر برجسته عرصه فرهنگ و ادبیات ایران زمین در اواخر سده پنجم و اوایل سده ششم قمری  در غزنه متولد شد که به حکیم شهرت دارد و آثار او در ادبیات عرفانی و صوفیه در سیر تکوین این حوزه ادبی تاثیر فراوان داشته است.

این کتاب کوششی برای پرداختن به ویژگیهای سیاسی-اجتماعی ، فرهنگی و اوضاع علمی روزگار اوست و در آن از زندگانی و تحول فکری و تاثیر او بر بزرگانی چون عطار و مولانا است سخن به میان آمده و همچنین به چگونگی پیدایش اثار او پرداخته شده است.

اشاره به دیدگاه های اجتماعی شاعر ، مذهب و افسانه هایی که تذکره نویسان در مورد او نقل می کنند و همچنین معرفی بعضی آثار او و بحثی کوتاه درباره جایگاه آنها در شعر و ادب فارسی از جمله محتوای کتاب است که در پنج فصل نگاشته شده است که در ذیل تلاش می شود چکیده ای از هر فصل به عرض برسد.

 

فصل یکم ( روزگار و خاستگاه )

 

هنگامی که مجدود به دنیا آمد نزدیک به چهل سال از آخرین شکست غزنویان از سلجوقیان به سال ۴۳۱ قمری در دندانقان مرو می گذشت و غزنویان رو به حضیض بودند. از آن ثروت و شوکتی که هزاران شاعر را به گرد خوان غزنویان گرد آورده بود خبری نبود. به قدرت رسیدن ترکان سلجوقی شاعران پارسی گوی را پراکنده دیاری کرد. حتی غزنه که روزگاری قبله آمال هر شاعری بود دیگر پایتخت غزنویان نبود و به لاهور انتقال یافته بود.

تسلط ترکان با پذیرش آیین اسلامی همراه بود از هر زمانی بیشتر به اسلام بها دادن و از سده پنجم علوم عقلی پس رانده شده و جای آن را شریعت گرفت. با افزایش اهمیت علوم دینی نیاز به دانستن زبان عربی احساس شد و عربی وارد ادبیات شد. در آن هنگاه کثرت مراکز آموزشی مهمترین شاخصه بود ولی شیعیان نسبت به اهل سنت در اقلیت بودند . نظام املک طوسی وزیر و نویسنده معروف سلجوقی که در جوانی سنایی توسط یکی از فداییان حسن صباح در راه بغداد به قتل رسید، مدرسه هایی بنام نظامیه در همه شهرهای مهم تاسیس کرد که مدارس هرات ، بلخ ، نیشاپور ، بصره و بغداد از آن جمله بود. نظامیه ها دارای امکانات خوب با بودجه دولتی بودند فقه ، تفسیر ، حدیث ، صرف و نحو و علوم ادبی تدریس می شد و نجوم و فلسفه و هندسه و علوم یونانی حرام به شمار می رفت. علاوه بر آن مراکز آموزش دیگر خانقاه بود که هر شهری چند خانقاه داشت که دارای کتابخانه و حجره و زاویه بود و از محل موقوفات ساخته و اداره می شد که در آنها صوفیان به سیر و سلوک می پرداختند.

ابوبکراحمد بیهقی از خراسان کتابهایی در تفسر و ابوالمعالی امام الحرمین جوینی متکلم و مفسر بزرگ، ابوالقاسم زمخشری هم عصر سنایی بودند. به سبب ویژگیهای مذهبی و توجه زیاد به آن در دوره سنایی اختلافات زیاد در حوزه پیش می آمد که منجر به پیدایش علم خلاف و اصول شد. رشد چشمگیر علوم دینی که شاخه هایی مانند اثنی عشری ، اسمائیلی ، شافعی .. داشت علوم یونانی را تقبیه می کردند و متعاقب آنها شعرا نیز در همین سیره در پیش گرفتند و درون مایه شعر عصر سنایی شکل گرفت .

شهر غزنه یا گنجه بر گرفته از گنج و خزانه در عصر سلطان محمود به اوج آبادانی می رسد و محفلی برای گرد آمدن حکیمان و شاعران بوده که فردوسی نیز چندی در آن سکنی گزیده و برج با شکوهی با معماری هندی اسلامی، ایرانی ساخته شده بوده که به صنعت غزنه معروف شده که ساخته شده با آجر قالبی و تراشیده پوشیده از مرمر و منقش یه حیوانات در گوشه وکنار بوده و مسجد جامع زیبایی نیز در غزنه بوده است.

 

فصل دوم (سنایی از تولد تا شوریدگی)

 

سال تولد سنایی روزی از ایام سالهای ۳۴۷ تا ۴۷۳ است و در زادگاه خود فوت کرده و مقبره باشکوهی نیز دارد. وی  ۶۲ سال زندگی کرده و در شهرهای غزنه ، بلخ ، سرخس ، نیشابور زیسته است. آدم پدر مجدود از خاندانی اصیل ، مردی ادب اموخته و دیوانسالاری فاضل بود که با بزرگان غزه نشست و برخواست داشت. سنایی علاوه بر تحصیلات دینی به علوم عقلی هم علاقمند بوده و مطالعات فلسفی و ریاضی و طب نیز داشته و اصطلاحات آن در اشعارش وجود دارد. در روزگار سنایی مدیحه سرایی برای سلطان امری متداول بوده و یکی از مهارتهای شاعران بوده که باعث نزدیکی به حاکم و کسب ثروت و شهرت بوده است . سنایی نیز اشعاری در این قالب دارد. این رسم که گرد آوری شعرا در دربار اسباب فخر فروشی حاکمان بوده، تا دوران قاجار مستدام بوده است.

در نیمه های عمر سنایی دچار دگرگونی احوال می شود. داستان افسانه ای شنیده شده مبنی بر اینکه سنایی در راه حمام گفتگوی متصدی حمام با لاخواردیوانه را می شنود که سنایی قدر خود را نمی داند که مدیحه سرایی و چاپلوسی سلطان می کند و در روز قیامت چیزی برای گفتن نخواهد داشت . این سخن تن سنایی را می لرزاند و تارک دنیا می کند و سیر و سلوک در پیش می گیرد و پس از مدتی که تحمل غزنه دشوار می افتد به بلخ هجرت می کند.

در بلخ به سیر و سلوک می پردازد و شعر خود را وقف ادبیات صوفیان می کند.پس از سرودن مثنوی کارنامه بلخ یا مطایبه نامه که شامل ۴۹۱ بیت انتقادی از همه اقشار بود از بلخ رخت بر می بندد و عازم حج می شود و پس از انجام حج به سرخس می رود، در آنجا حکیمان او را می پذیرند و اسباب آسایش او را فراهم می کنند به ویژه امام محمد منصورسرخسی قاضی القضاه او را به گرمی می پذیرد. سنایی گوشه عزلت می گزیند و حدیقه الحقیقت  و آثار دیگر را به اتمام می رساند. از حاکمان دوری می گزیند و مدیحه نمی سراید و حتی گفته اند شعر شویی نیز کرده است.

 

فصل سوم ( سنایی و ادبیات صوفیه )

 

زندگی در بلخ به سنایی فرصت داد تا به تکمیل تحصیلات بپردازد و به این نتیجه رسید که تحصیل علوم عقلی و دینی وقت تلف کردن است و به حلقه صوفیان راه جست. در ان روزگاران خانقاه در خراسان بسیار بود و مردم به علل مختلف در زویای آن می آسودند تا روح خود را صیقل دهند که بین آنها وزیر و سلطان نیز می توانستی یافت.

مجدود اصطلاحات صوفیان ، سماع و آداب و رسوم آنان را متناسب با روح شاعرانه خود یافت. شور و شوق اتصال به حلقه صوفیان مجدود را مصحور نمود و دست ارادت به دامان خوجه یوسف همدانی زد ولی نه به آن حد که در آثارش منعکس شده باشد که تاریخ وفات آن دو در یک سال گمان می رود. حلقه صوفیه انتصاب افراد شاخص را نیکو می داشت لذا ورود شخص بزرگی مثل سنایی باعث مباحات آنان بود و شعر با نوع روایت وحدیث آنان هم خوانی داشت . از آن زمان تفاسیر و احادیث و حکایات صوفیه مضمون و محتوای شعر سنایی کشت و شعر از دربار به نزد مردم عادی راه یافت و فصل جدیدی آغاز شد. مغانه سرایی یا رمزی نگاری اصطلاحات صوفیان رونق یافت. با ورود محتوای عرفانی به شعر سنایی شاخص دیگری به شاخص های ذهن و زبان سنایی افزوده شده و او را چون دیواری میان عنصری و فرخی با نظامی و خاقانی و دیگر شعرای پس از خود کرد.

سنایی بیشتر متاثر از آثار منثور عرفانی این دوره مانند اللمع ابونصر سراج، کشف المحجوب هجویری و رساله قشیریه است. در آن دوران مراکز تصوف مختلفی در خراسان و بغداد و فارس و مصر و شام بود که بین آنها بغداد و خراسان شاخص بودند. مکتب بغداد بیشتر دنباله شیوه زاهدانه صدر اسلام بودند و مکتب خراسان مبتنی بر شور و حال بود. صوفیان در آغاز به شعر روی خوشی نشان نمی دادند اما با تلاشهای ابوسعیدابوالخیر شعر در این مکتب رواج یافت. تصوف و عرفان به ادب فارسی به ویژه شعر ، ابعاد گسترده ای داد بطوری که هم در رواج قالبهای شعری موثر بود هم تغییر مضمون و محتوا که هم شعر تعلیمی بوجود آورد هم زاهدانه. در این میان نقش ابوسعید و سنایی در راه یافتن فرهنگ صوفی به شعر از همه بیشتر بود. یکی از مضامین عمده که با مایه های دینی و اخلاقی نیز در آمیخت عبارت بود از نکوهش دنیاداران و یادآوری فانی بودن دنیا و قراردادن هدف آفرینش بالاتر از لذتهای دنیایی و عشق به خدا بود. این مضامین که در قالب قصیده سروده می شدند با حفظ وزن و قافیه باعث تغییر محتوای آن از زمان سامانی و غزنوی که در مدح بود شدند.غزل نیز از تغییر محتوا دور نماند و سنایی عشق را چنان از زمین به عرش اعلی برد که تا پایان دوره ادبی سنتی پایین نیامد. از این رهگذر مولانا جلال الدین بلخی رفیع ترن قله غزل عرفانی را به خود اختصاص داد. رباعی نیز در زبان سنایی و هم اندیشانش کاربرد ویژه یافت و برای بیان احوال و سرار و رموز عارفانه به کار گرفته شد. مثنوی نیز به عنوان شعر تعلیمی وسیله آموزش شاگردان و مریدان قرار گرفت. حدیقه سنایی نمونه موفق آن است که پس از او عطار و دست آخر مولانا با تقلیدی آگاهانه از آن عالی ترین نوع شعر تعلیمی را خلق کرد.

 

فصل چهارم ( ویژگیهای شعری ، بینش و نگرش )

 

بهرامشاه علاقه ویژه به سنایی داشت و پس ار حجرت وی از غزنه تلاش بسیار برای بازگرداندن او کرد و حتی پیشنهاد دامادی به او داد ولی سنایی نپذیرفت. سنایی اشعار شاعران قبل از خود را خوانده و از آنها متاثر بود. در این بین سهم عنصری و فرخی بیشتر بود ولی محتوای شاعران سامانی و اوایل غزنوی به لحاظ محتوا ضعیفتر و سطحی تر از اشعار سنایی بود و عمق بینش و فضیلت اشعار او را نداشت. فرخی با عوالم شاعرانی مثل خیام و حافظ آشنا نیست تا راز رسیدن به آرامش را بداند.این ویژگی به فرخی  محدود نمی شود و در شاعرانی چون منوچهری نیز به چشم می خورد . گذشته از فردوسی و کسایی مروزی و ناصرخسرو،‌ تا زمان سنایی کم تر شاعری به معانی فلسفی و اخلاقی توجه زیادی نشان نمی داد. پرداختن به مذهب و عرفان شاخصه دیگر پند و اندرز اشعار سنایی است. در نوجوانی سنایی ناصرخسرو درگذشته است و وجه اشتراک این دو شاعر متعهد و معتقد ، تحولی است که در زندگی داشته اند با این تفاوت که ناصرخسرو با شعرش فلسفه عقلی و دینی می اموزد ولی سنایی با استفاده از اصطلاحات مضمون شاعرانه می آفریند. سنایی بر خلاف شاعران دیگر که از تشبیهات پیرامون جخت وصف بهره می جستند ،‌ مفاهیمی خارج از این دنیا خلق می کند و انسان و حیوان و نبات را در حمد و سنای پروردگار می بیند و این دنیا را شایسته دلبستگی نمی بیند و ریشه غمها را دلبستگی به خاک می بیند.حکیم سنایی از داستانهای حماسی و قهرمانهای آنها استفاده می کند تا مفاهیم ذهنی خود راکه همان زهد و عرفان است را تبیین کند.

به اعتقاد سنایی وجوه مصطفی (ص) ‌جلوه ای برای عقل نمی گذارد و ذوق دین در شریعت نهفته است و عقل از آن بی بهره است و عقل قشر و پوستی است که با خود بینی پای جان و روح را می بندد و مانع پرواز به آسمان می شود. در اشعار اجتماعی همه اقشار را از دم تیغ می گذراند و رویکرد انتقادی به جهل و ظلمت دارد و از عذاب الهی بیم می دهد و به فضیلت فرا می خواند.

در میان شاعران سده پنجم و ششم ، حکیم سنایی جایگاه مناسبی به خود اختصاص داد و دلیل آن علاوه بر استعداد وذوق و دانش مکتسب، شرایط تاریخی را نباید از نظر دور داشت. سنایی در مقطعی از تاریخ حال و هوای تازه ای وارد ادبیات کرد و کاری را در ان دوره کرد که بهار در عصر حاضر کرد و به خصوص در قصاید قاب و قالب جدیدی در شعر خلق نمود. هزل و هجو نیز بخشی از اشعار سنایی است و گاهی از حکایات رکیک نتیجه اخلاقی گرفته می شود و استفاده از کلمات مستهجن برای بیان صورت زشت و کاستی های اجتماعی ضروری به نظر می رسد و بی آن بیان ناقص می ماند.

 

فصل پنجم ( آثار ، اندیشه ها و پایان کار )

 

سنایی برای بیان بعضی حقایق عرفانی مخاطبی نمی یافت  ناچار آن را با قلم خود در میان می گذاشت و این سخنان در مثنوی کوتاهی بنام تحریمه القلم نام گرفته.

سنایی تعدادی نامه برای دوستان ، شاهان، امیران و قضات و صاحب منصبان و شاعران روزگار نگاشته که جزو آثار ادبی محسوب می شود که مانند نثر اوایل قرن ششم قمری و از ویژگیهای بارز آن سجع است در در مجموعه مکاتب سنایی گرد آمده که محققان از آنها جهت استخراج وقایع سود می جویند.

علاوه بر قصیده های او که به لحاظ زمان اهمیت ویزه داشتند غزلیات زیبایی سروده و در زمانی که در بلخ و سمرقتد بوده در قالبهای مختلف چون رباعی و مثنوی و ترکیب بند و ترجیع بند شعر سروده است. از قصیده برای مدح و ذم و هجو و مسائل اجتماعی استفاده می کرد. غزل به او شور و حال  دیگری می داد ، او غزلهای رودکی و شهید بلخی و رابعه بنت کعب غزلداری رامی خواند و خود نیز می سرود.سوز عشق جاری در غزلهایش متاثر از رابعه می دانند. در زمان سنایی از غزل برای هدایت و تذهیب نفس سالکان در خانقاه بهره می جستند. بدین سان سنایی در عزل نیز حال و هوای تازه ای دمید.

عطارنیشابوری که تقریبا در سالهای پایانی زندگی سنایی متولد شد، شیوه او را ادامه داد و زمینه را فراهم نمود تا مولانا جلال الدین بلخی غزل عارفانه را به اوج کمال برساند. اگر سنایی معشوق غزل را از زمین برکند، مولانا معشوق را چنان به اوج فلک پرواز داد که تا پایان روزگار دست هیچ انسانی به دامان پاکش نرسید. عطار نیشابوری حلقه اتصال سنایی و مولانا بود. مولانا عطار را روح و سنایی را چشم او دانست. در آذربایجان نظامی و خاقانی از راه و رسمی که او بنیان نهاد پیروی می کردند. مخزن الاسرار نظامی ، تحفه العراقین خاقانی ،‌منطق الطیر و الهی نامه عطار و سایر مثنویهای او ، مثنوی معنوی اثر سترگ مولانا و حتی بوستان سعدی بر پایه حدیقه الحقیقه سنایی در ادبیات فارسی پدید آمده است که گنجینه ای از مباحث دینی و عرفانی و اخلاقی است.

مسعود سعد سلمان ، امیر معزی ، سید حسن غزنوی ، عثمان مختاری ، سوزنی سمرقندی  و انوری از مشهورترین معاصران سنایی بودند و به چشم زهد و بزرگی در او می نگریستند. سنایی تا زمانی که اسلوب خود راهنوز نیافته بود به سبک و سیاق مسعود سعد سلمان تمایل داشت.

اختلافات مذهبی حنفی و شافعی در زمان سنایی به اوج خود می رسد که باعث درگیریها و ز بین رفتن کتب زیادی می شود ،‌ سنایی در زمان اقامت در غزنه حنفی مسلک بوده ولی در دوران زهد سعی در دوری از این اختلافات می کرده . در اواخر عمر به عزنه باز می گردد و کتب خود را کامل می کند و در زادگاهش دار فانی را وداع می گوید.

 

 

 

نظر من

کتاب سنایی غزنوی به اهتمام حسین ایاضی بر مبنای مطالعات دقیق تطبیقی نویسنده تالیف شده و زندگی و آثار سنایی با تاریخ هم عصر بصورت عرضی برسی شده که این امر سبب کشف عوامل تاثیر گذار در شکل گیری شخصیت حکیم فاضل می شود و علل و دلایل پاره ای اعمال و سخنان روشن می شود. از جملات نویسنده بر می اید که تم مذهبی غلیظی داشته باشد و در جاهایی این تعصبات مذهبی بر جملاتش سایه افکنده است. متن فاخر و ادبی در کتاب جاری است و خواننده را مسهور می سازد. به اشعار شاعر در حد مثالهایی بسند شده و بی دلیل صفحات کتاب به غیر ضروریات پر نشده . برسی تاثیر پذیری و تاثیر گذاری سنایی نسبت به شعرای دیگر جزو نکات درخشان این کتاب محسوب می شود چرا که نوعی یکپارچگی در سیر تحول شعر در چند قرن پس و پیش را ترسیم می نماید. کتاب هم به لحاظ محتوای تاریخی و هم اطلاعات زبان شناسی و ادبی غنی و در خور استناد است.

اکتای مسنن

فروردین ۹۹

معرفی کتاب بازیهای کهن در ایران نوشته دکتر علی بلوکباشی

درباره نویسنده

 

علی بلوکباشی متولد دیماه ۱۳۱۴ تهران ودارنده لیسانس رشته زبانشناسی همگانی و زبانهای باستانی ایران از دانشگاه تهران و دکتری انسان شناسی اجتماعی از اکسفورد است که از تالیفات ایشان به فرهنگ عامه ایران ، قهوه خانه های ایران ،جزیره قشم صدف ناشکافته خلیج فارس ، قالی شویان مناسک نمادین قالی شویی در مشهداردهال ، نوروز جشن نوزایی آفرینش... همچنین بیش از ۲۰۰ مقاله علمی تحقیقی در دایره المعارف ها و نشریات علمی – پژوهشی ایران و جهان.

 

درباره کتاب

 

کتاب بازی های کهن در ایران نوشته دکترعلی بلوکباشی از مجموعه کتابهای از ایران چه می دانم است که در ۱۲۰ صفحه مصورکه در سال ۱۳۸۶ توسط دفتر پژوهشهای فرهنگی منتشر شده که در کتابخانه ملی ایران به شماره ۸۵-۲۵۹۸۹م به ثبت رسیده است.

این کتاب شامل شش فصل است که فصل نخست با استناد به نوشته محققین مختلف مانند جروم فراید و وود و گدارد به توضیح خاستگاه بازیها و طبقه بندی آنها بر اساس زمینه تاریخی و ویژگیهای ساختاری و موضوعی و روانشناختی و تعلیم و تربیتی می پردازد و دلایل ساخته شدن بازیها در اقلیم مختلف را شرح می دهد که چطور انسانها علاوه بر جنبه سرگرمی  ،‌ از آن به عنوان سازکاری برای ارتقاء مهارتهای رزمی و بزمی و همچنین نوعی ورزش برای تندرستی می دانسته اند و روحیه کار گروهی را افزایش می داده اند.

طبقه بندیها شامل:  بازیهای حدسی ، بازیهای روی صفحه چوبی، بازیهای مهارتی و رزشی، بازی با حیوانات، بازیهای مبتنی بر مهارت بدنی، بازیهای راهبردی، بازیهای شانسی، فکری ، کلامی، نمایشی....یا بر اساس گروه سنی می باشد.

 

بازیها ارتباط مستقیم به اقلیم و شغل مردمان داشته و حتی پایگاه و طبقه اجتماعی انسانها را نیز مشخص می کند.

این ابزار فرهنگی مانند سایراقلام آن در طول زمان دستخوش تغییرات فراوانی شده و تعدادی از بین رفته یا ارتقاء یافته یا بوجود آمده است.

تعدادی از بازیها به دلیل نیاز به امکانات خاص بومی، در بخشهای کوچکی رواج داشته و تعدادی از بازیهای در پهنه گسترده ای مورد توجه قرارگرفته و به کار برده شده است که با تغییراتی در قوانین و روش و نام گذاری همراه بوده که در فصل نخست کتاب به آنها آشاره ای شده است.

 

در پنج فصل بعد به ترتیب پنج بازی کهن که شامل تاب بازی ، سرمامک بازی ، دوالک بازی ، ترنا بازی ، گنجفه بازی

 می باشد به لحاظ واژه شناسی ، شیوه بازی، پایگاه اجتماعی و در پاره ای مخترع و پیشینه مورد بحث و برسی قرار می دهد که اشاره ای مختصر به هر یک خواهم کرد. نویسنده به دلایل انتخاب این پنج بازی اشاره ای نکرده است ، شاید از بعد اهمیت باشد و شاید به دلیل اطلاعات در دسترس ... آنچه احساس می شود سعی شده به انواع بازیها پرداخته شود و آنانی که دامنه پراکندگی بیشتری دارند پرداخته شود.

 

تاب بازی

در فارسی تهرانی به دو ریسمان گویند که یک سر آن دو را به میله افقی یا شاخه درخت می بستند و دو سر دیگر را به تخته صاف که بر روی آن می نشستند تا در هوا آیند و روند و سرگرمی کودکان و دختران و زنان جوان بوده و در جشنها بزرگسالان نیز با ان سرگرم می شدند و از پیش از اسلام رواج داشته.

صورت قدیم آن بازنیچ و وازنیچ و بادپیچ و بازپیچ  و ارجوحه و سابود و سرند و سرید و ارک و اورک است.

در لحجه ها و گویشهای محلی به اسمهای مختلفی نامیده می شود

تاب بازی قبل از آنکه بصورت بازی در آید با نقل قولهایی از ابوریحان بیرونی و ویل دورانت و گوردن چایلد ، به احتمال قوی صورت نمادین از آیینی کهن در دوران اساطیری ( به گفته ابوریحان جمشید ) بوده است و گفته اند تاب بازی آیینی بوده برای  نزدیکی انسان به خداوند . انسان در نیایش خداوند میل به بلندی  داشته و تاب خوردن هم از زمین کنده شدن و در هوا معلق بودن و به نوعی صدای خود به گوش خدا رساندن را تسهیل می کند.

جزو آیین سال نو و عید نوروز بوده و اینک در سیزده فروردین در طبیعت مرسوم است ( اگر درختان را نشکانیم)

 

سرمامک بازی

نام کهن قایم باشک است که در یکی دو سده گذشته به این نام خوانده می شود . نامهای سریک وچشم بندک از نامهای دیگر باستانی ان است . در گویشهای محلی نامهای دیگری نیز دارد. مامک از مادر نشات می گیرد( اوستا) که گرگ سر در دامن او چشم می بندد .  تعیین گرگ به روشهای مختلف مانند پشک ،‌ آن مان نمانا ، گاو گوساله فینگیلی و موقتی آوردن انجام می شد.

روش بازی به این صورت است که به یکی از سه روش فوق گرگ تعیین می شد و در دامن مامک چشم می بست و همه کودکان متفرق شده و در جاهای مختلف قایم می شدند و در فرصت مناسب که گرگ در جهت دیگری برای یافتن کودکان می رفت به سمت مامک دویده و دست در سر مامک گذاشته و خود را آزاد می کردند و اگر گرگ فردی را پیدا می کرد بر کول او سوار می شد و تا نزد مامک می آمد و او گرگ می شد و چشم می گذاشت و به همین صورت بازی ادامه می یافت.

 

 

دوالک بازی

بازی دیرین ایرانی با سابقه هزارساله که به معنی حیله و نیرنگ زدن در اشعار آمده . دوالک باز نیز حیله گر و فربکار بوده . پایگاه اجتماعی دوالک بازان گروه ولگردان و تهیدستان و کولیها بودند که برای امرار معاش از شهری به شهر دیگر می رفتند و با فریب و سرکیسه کردن مردم ارتذاق می کردند.

ابزار بازی شامل یک تسمه یا نواری است چرمی نرم و نازک به پهنای ۲ سانتی متر و درازای تقریبی ۱ متر که دوال یا دوالک یا تسمه نامیده می شود و یک میله چوبی یا فلزی نازک بنام شاخ به درازای ۱۵ سانتیمتر با یک سر تراشیده و نوک تیز.

روش بازی چنین است که دوالکباز دوال را دولا می کند و دوباره دولا می کند و ادامه دوال را دور آن می پیچد تا دو سوراخ درست شود و آنرا روی زمین یا بالای زانو قرارمی دهد و شاخ را به دست دوالزن می دهد و او باید شاخ را داخل سوراخی فرو برد و دوالکباز از دو سو تسمه را می کشد و اگر تسمه از شاخ عبور کرد و آزاد بود او برده و در غیر این صورت دوالزن برده است که معمولا با مهارت و فریب، دوالباز برنده است و مبلغ شرط را بدست می آورد.

 

ترنا بازی

بازی کهن ایرانیست که به بازی کورش با کودکان روستایی نیز نسبت داده می شود و به دوره هخامنشی بر می گردد. بعد از صفویه به قهوه خانه ها راه می یابد و از یک بازی کودکانه فراتر می رود . در پایگاههای اجتماعی مختلف عجر و قرب متفاوت دارد. در قهوه خانه های پاتوق ابزار سرگرمی مخصوصا در ساعات پس از افطار بوده .

ترنابازی که این روزها به آن شاه و وزیر بازی می گویند ، بازتاب شیوه حکومتی نظام شاهنشاهی در ایران است که توسط مردم انتخاب نمی شود و بر بخت و اقبال و زیرکی بنیان گرفته اختیار همه چیز به دست او سپرده شده.

ابزار ترنابازی از دو جز تشکیل شده ترنا و قاپ (قاب) که در صورت نبودن قاپ از قوطی کبریت استفاده می شده ، قاپ چهار بر با برامدگیها و فرورفتگیهایی به نقوش مختلف بوده که این چهاربر نزد قاپبازان تهرانی به اسب و خرو جیک و بوک شهرت یافت. که سطوح پهن وباریک آن اسمهای مختلف داشته و به ترتیب شاه حکم دهنده ، وزیر مجری حکم ، دزد مجرم ، شیخ یا پوچ بدون نقشی در بازی. قاپ را از تکه استخوانی از زانوی گوسفند می ساختند. افراد گرد دور هم می نشستند و به ترتیب قاپ می ریختند و شاه هرمجازاتی دوست داشت توسط وزیر بر روی دزد اعمال می کرد. بسته به پایگاه اجتماعی مجازاتها متفاوت بود ،‌ از سیبیل اتشی و ترنا زدن بر دست و پشت و مجازات فیزیکی تا غزل خوانی و آواز ...

ریشه ترنا یا درنا که بند بهم بافته و تازیانه کرباسی برای تنبیه بود ازطره یا دره به معنی تازیانه گرفته شده. 

 

گنجفه بازی

این بازی مربوط به دوره قبل از صفویه تا آخر قاجار است که در بین اقشار خاص و اعیان و درباریان شهرنشین رواج داشته است .

گنجفه به ورقهای چوبی یا مقواری صورتدار و منقش گفته می شد که نقشهای زیبا توسط نقاشان چیره دست بر روی آن می کشیدند که مخترع آن را میرغیاث الدین منصور شیرازی می دانند که در دوره صفویه اهلی شیرازی آنرا به رباعی مزین کرد و جاهایی به جای تصویر که اجرای آن دشوا بود از رباعیات جذاب اهلی به نوع کارت پی می بردند.

بازی برد و باختی بود که ریشه آن را کنج فهم گفته اند و فکر و درایت می طلبید. تعداد ورقها مختلف بوده ولی ۹۶ ورق در هشت صنف در دورانی باب بوده و در هند نیز طرفدار داشته و درباریان به آن سرگرم می شدند

روش بازی آن به درستی روشن نیست ولی آنچه از متون و اشعار بر می آید مانند بازی حکم بوده که تعدادی ورق عکسدار شاه و وزیر داشته و اعداد از یک تا ده. با آمدن ورقهای اروپایی مانند پاسور که در دسترس عموم نیز بود گنجفه بازی منسوخ گردید.

داشتن گنجفه برای اقشار خاص جامعه امکان پذیر نبود با اضافه شدن رباعیات اهلی قشر تحصیل کرده را به خود جلب نمود. به نسبت درجه اشرافیت ،‌ کارتهای گنجفه نفیستر می شد تا جایی که در هند  ، درباریان با عاج فیل نیز کارت می ساختند و به نقوش نفیس مزین می کردند.

 

نظر مولف

در این کتاب بازیها به عنوان یک پدیده اجتماعی در دل تاریخ برسی شده و روند آهسته پیدایش و تکامل و منسوخ شدن آنها که متاثر از تحولات اجتماعی است مورد برسی قرارگرفته و همچنین به لحاظ ریشه یابی لغوی و زبان شناسی به دقت کنکاش شده است تا هویت و شخصیت آنها بر خواننده آشکار شود.

این کتاب با نثری روان و صمیمی فاخر ادبی، خواننده را با خود همراه می سازد و جاهایی که با دوران کودکی هرشخص وجه اشتراک پیدا می کند حس نوستالژیکی ایجاد می کند و دقایقی در تصور و تجسم خاطرات غوطه ور می سازد.

حتی جاهایی تصویرهایی زیبا فهم متن را یاری می کند.

این کتاب با دلایل متین و محکم بخشی از هویت اجداد ایران زمین را روشن می سازد و به یکی از پدیده های کمتر توجه شده به ناگاه اهمیت و شخصیت ویژه می دهد و به درک اینکه گذشتگانمان چگونه می اندیشیدند و چگونه رفتار می کردند یاری می رساند.

از خواندن کتاب بسیار لذت بردم و آنچه در این کوتاه نگاشتم بی شک با آنچه در کتاب است فاصله زیاد دارد و مطالعه خود کتاب را به دوستانم پیشنهاد می کنم.

 

اکتای مسنن

اسفند ۹۸

چهار پادشاه آسمانی (Four Celestial King)/سانسکریت لوکاپالا (Lokapala)


چهار (موجود) مقدس از قدیمی‌ترین باورهای مذهبی به شمار می‌روند، در واقع این‌ها همان نیروهای نخستین بزرگی هستند که از قادر مطلق ناشی می‌شوند.
آنان در ابتدا در سرتاسر عالم نظم را از بی‌نظمی پدید آوردند و فرمان گرفتند تا عالم و حیات در آن را بیافرینند. وقتی که آفرینش به اتمام رسید آن‌ها عهده‌دار عالم مادی شدند و امروزه عالم و کل حیات مادی توسط این نیروها کنترل می‌شود.
مردم باستان برای این نیروها احترام ویژ‌ه‌ای قائل بودند و از همان ابتدا نمادهای مختلفی را برای چهار مقدس به وجود آوردند.
همچنین مردمان فرهنگ‌های گوناگون نام‌های فراوانی به آن‌ها نسبت دادند: چهار یگانه‌ی بزرگ، چهار یگانه‌ی توانمند، چهار فرمانروای بزرگ، چهار مهاراجه بزرگ، چهار سازنده‌ی بزرگ، چهار معمار بزرگ، چهار هندسه‌دان بزرگ، چهار حامی بزرگ. و امروزه نیز آن‌ها را به نام مجریان فرامین آفریدگار، چهار فرشته نگهبان یا چهار فرشته مقرب می‌خوانیم.
عقیده بر این است که این حامیان، در چهار گوشه زمین به منظور آموزش چهار جهات اصلی به بشر باستان قرار گرفتند.
در این جستار با تفکیک عبارت به دو کلمه چهار و پادشاه به برسی هر یک خواهد پرداخت.
 
چهار فرشته نگهبان در فرهنگ‌های مختلف:
از حدود ده هزار سال پیش تاکنون و در تمام اقوام و ملل، نقش فرشته‌های نگهبان کاملا مشهود است. با این که به نظر می‌رسد اکثریت مردمان باستان تصور متغیری نسبت به آن‌ها و چگونگی توصیفشان داشته‌اند، لیکن شباهت‌های غیر قابل انکاری نیز در میان آنان مشاهده می‌شود. آن‌ها را می‌توان با داستان‌ها و روایات آفرینش تمد‌ن‌ها در ارتباط دانست.
 
۱- مایا:
یکی از قدیمی‌ترین اسناد یافته شده، متعلق به مایاهای یوکاتان و آمریکای مرکزی است، آنان از فرشته‌های نگهبان به نام “حامیان نگهبان” یاد می‌کردند.
مایاها و برخی دیگر از مردم باستان، زمین را به صورت نمادین به عنوان مربع چهارگوش نشان می‌دادند. و گاهی اوقات برای مقاصد خاص، مربع را بر روی یکی از رئوس آن به شکل یک الماس قرار می‌دادند، با قرار دادن چهار نقطه در مسیر نجومی شمال، جنوب، شرق و غرب، چهار جهت اصلی نمایان می‌شد. آموزه‌ها بیان می‌داشتند که در این چهار نقطه، چهار ستون، آسمان را نگه می‌دارند و در پای هر ستون یکی از فرشته‌های نگهبان به منظور مراقبت از آن وجود دارد.
مایاها از رنگ برای مشخص کردن فرشته‌های نگهبان استفاده می‌کردند.
 
 
۲- هندو:
هندوها هم چهار فرشته نگهبان دارند که مسئولیت چهار جهت اصلی را به عهده دارند. (هندوها از کلمه چهار جهت اصلی به صورت نمادین استفاده می‌کردند، آن‌ها اشاره به مکان یا مکان‌های خاصی نداشتند.)
این فرشته‌های نگهبان بر اساس وقایع مرتبط با زندگی نامگذاری شده‌ بودند:
خدای دارایی در شمال: ریورا Rivera
داور مردگان در جنوب: یاما (یمه)Yama
شاهنشاه آسمان در شرق: ایندرا Indra
خدای آب‌ها در غرب: وروناVaruna
 
۳- چین:
چینی‌ها به فرشته‌های نگهبان، عنوان “یوها” (به معنای کوه‌ها) می‌دهند. و این چهار کوه (تسه یو) را چها ربع زمین هم می‌نامند.
یوی شرق: تای ته سونگTai-Tsong
یوی غرب: ساینگ فوSaing-Fou
یوی جنوب: هاو کوانگHow-Kowang
یوی شمال: چین سیChin-Si
چینی‌ها نماد این کوه‌ها را با یک کوه مثلثی شکل که در رٲسآنیکچشمبانگاهیبهسویپاییناستنشانمی‌دهند. (شبیهبهآن‌چهکهدرنمادهایمصریهممی‌بینیمودراسکناسیک‌دلاری هم مشاهده می‌شود.)
 
۴- مصر:
طبق تعالیم مصری چهار فرشته نگهبان وجود دارند که در چهار جهت اصلی جای دارند و  در آن‌جا مسئولیت هر ستون را در اختیار دارند.
در فصل ۱۲۵، کتاب مردگان، تصویر بزرگی از سرسرای بزرگ حقیقت اوزیریس وجود دارد. در کنار کرسی اوزیریس چهار فرشته نگهبان به تصویر کشیده شده‌اند. آن‌ها به صورت نمادین مردان مومیایی را نشان می‌دهند. یکی سر انسان دارد، دیگری سر میمون، سومی سر شاهین و چهارمی سر شغال (آنوبیس)
 
۵- کلدانیان:
کلدانیان معتقدند که فرشتگان نگهبان، محافظ انسان و مواظب آسایش او هستند.
در کنار صلیب شکسته و اغلب در ستون‌های باستانی می‌بینیم که آسایش انسان دائما توسط چهار مقدس مواظبت می‌شود. آن‌ها به مراقبت و مواظبت از آسایش جسمانی عالم، به خصوص انسان، می‌پردازند و نقش مجریان را در به اجرا درآوردن فرامین، خواسته‌ها و تمایلات آفریدگار دارند.
کلدانیان وظیفه دقیق فرشته‌های نگهبان را همین کار می‌پنداشتند.
این فرشتگان مقرب عبارتند از:
Kirub/ :Sed-Alap سد - آلاپ یا کیروب: به شکل گاو نر با چهره انسان
Lamas / Nigal :  لاماس یا نیگال: به شکل شیر با سر انسان
Ustar: اوستار:  شبیه انسان
:Nattig  ناتیگ: عقاب با چهره انسان
 
قابل ذکر است که در دنیای باستان، هیتایی‌ها، آشوری‌ها و پارسیان فرشته‌های نگهبان را در کیهان شناسی‌شان پیوند زده بودند.
 
۶- یهودیت:
در کتاب حزقیال، فصل اول، آیه ۱۰، اشاره کوچکی در این رابطه وجود دارد:
“هر یک از آن‌ها چهار صورت داشت: در جلو، صورت انسان؛ در طرف راست، صورت شیر؛ در طرف چپ، صورت گاو؛ در پشت، صورت عقاب.” آنچه گفته شد رویای حزقیال بود.
این در زمانی نگاشته شده که حزقیال نبی، اسیر کلدانیان بود.
بگذارید این رویا را با اعتقاد نامه‌ی کلدانیان که هزاران سال پیش ار رویای حزقیال پدید آمده را مقایسه کنیم:
 
۱- رویای حزقیال نبی: چهار موجود عجیب با سرهای انسان، گاو، شیر و عقاب.
۲- عقیده‌ی کلدانیان: چهار فرشته نگهبان؛ اولی سر انسان، دومی سر گاو نر، سومی سر یک شیر و چهارمی سر عقاب.
این فرشته‌های نگهبان کلدانی در پایین پلکان‌های منتهی به معابد و قصرها قرار داشتند. هر کس که از میان شهر می‌گذشت بی‌اختیار چشمش به تعداد کثیری از آن‌ها می‌افتاد.
شاید که حزقیال تعداد کثیری از آن‌ها را در طول اسارتش دیده باشد. یک مجموعه چهارتایی اکنون در موزه بریتانیا وجود دارد و از قصر شاهی واقع در نینوا آورده شده است. بنابراین ممکن است که رویای حزقیال شکل شاخ و برگ داده شده‌ی اعتقاد نامه کلدانیان باشد.
 
چهار فرشته (کروبیان) در یهودیت:Cherubim
واژه کروبی به معنی “کسی که نماز می‌خواند” یا کسی که “شفاعت می‌کند”، آمده است. کروبیان در متن‌های باستانی و تورات ترکیبی از ۲ یا در بیشتر اوقات، از ۴آفریدههستندکهشاملانساننیزمی‌شوند.
چهار حیوان (انسان، گاو، شیر و عقاب) در تورات به عنوان نوعی فرشته (همان کروبیان) مطرحشده‌اند. درواقعچهارکروبیبهصورتچهارموجودوگاهبهصورتتصویریرمزآلودباچهارسر (انسان، شیر، ورزا، شاهین/عقاب) ترسیم شده‌اند، که نگهبان چهار گوشه عرش الهی و چهار گوشه بهشت هستند.
واژه عبری یهوه یا همان YHVHبه معنا و مفهوم خدا، چهار حرف دارد. در واژه YHVH هرکدامازحروفبهیکعنصرازعناصرچهارگانهوبهیکیازحیواناتمذکورمربوطمی‌شوند،Y به شیر، H به عقاب، V به انسان و H به گاو.
همچنین چهار پیامبر بزرگ و مولفان کتاب تورات عبارتند از: اشعیا، ارمیا، حزقیال و دانیال.
 
۷- چهار مبشر انجیل در مسیحیت: ApocalypticBeast
اگر به مسیحیت رجوع کنیم متوجه می‌شویم که نمادهای چهار مبشر انجیل، یعنی متی، مرقس، لوقا و یوحنا ازحزقیالنبیوبعدازاوازکتابمکاشفهیوحناگرفتهشدهاست.
در مسیحیت واژه چهار جزئی‌ها (Tetramorphs) عبارت است از متی (Matthew) که به صورت انسان یا انسان بالدار تصویر می‌شود و مظهر و تجسد طبیعت بشری مسیح است. مرقس (Mark) به صورت شیر بالدار غران میان بیابان تصویر می‌شود، او راه را آماده می‌کند و مظهر مقام سلطنتی مسیح است. لوقا (Luke) به صورت ورزا یا گوساله بالدار تصویر شده و مظهر قربانی و کفاره و روحانیت مسیح است. یوحنا (John) در شکل شاهین، مظهر طبیعت الهی مسیح است.
چهار تصویر رویای حزقیال و یوحنا؛ انسان، گاو، شیر و عقاب در مکاشفات چهار زنده نیز نامیده شده‌اند و نماد تمامیت حضور خداوندی هستند.
به روایت ارمیای قدیس، انسان نشانه‌ی احیاء، گاو نشانه‌ی اشتیاق (حیوان قربانی)، شیر نشانه‌ی قیامت و عقاب نشانه‌ی صعود است.             
 
۸- چهار پادشاه آسمانی در دین بودا: Four celectialkings
چهار پادشاه آسمانی یا چهار نگهبان جهان (به سانسکریت لوکاپالا lokapala)، در معابد بودایی به صورتی یافت می‌شوند که هر کدام در برابر یکی از چهار جهت اصلی قرار دارند.
 
 
 
۹- چهار فرشته مقرب اسلام:
به گفته ملاصدرا، فرشتگان نماد نیروهای غیبی الهی هستند که فلاسفه آن را با جهان عقول و ارواح هم هویت کرده‌اند؛ آنان تجلیات اسماء کلی خدا هستند و نقش و وظیفه‌اشان اداره و تمشیت نظم وجودی جهان است.
در اسلام و بنا بر سنت، تعداد این فرشتگان چهار است: جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل. این چهار فرشته مقرب، چهار حامل عرش اعظم به شمار می‌روند.
 
به نظر شاه نعمت‌الله ولی، عارف قرن نهم هجری که مقبره‌اش در ماهان کرمان قرار دارد، چهار حرف تشکیل دهنده اسم “الله” (ا.ل.ل.ه) نماینده و بازتابنده‌ی چهار مرتبه است: قلب، عقل، روح و نفس.
و چهار فرشته تکیه‌گاه این چهار مرتبه‌اند: قلب ـ جبرئیل، عقل ـ میکائیل، روح ـ اسرافیل، نفس ـ عزرائیل.
این فرشتگان با عناصر چهارگانه هم تشبیه شده‌اند: آب ـ جبرئیل، خاک ـ میکائیل، هوا ـ اسرافیل، آتش ـ عزرائیل.
 
 
 
در رابطه با عدد ۴:
همان‌طور که متوجه شدید، عدد چهار در طرح مربوط به ابوالهول، چهار موجود مقدس و مفاهیم آن‌ها بسیار تکرار می‌شود. اضافه کنید که در ۲۷ زبان باستانی و امروزی واژه‌ای که به معنای خداوند است، متشکل از چهار حرف است.
چهار، نشان‌دهنده چهار جهت اصلی، چهارفصل سال، اضلاع مربع، بازوان صلیب، رودخانه‌های بهشت، چهار عنصر و…است. درقرون وسطی، چهار انتهای صلیب با چهار منطقه بهشت یکی دانسته می‌شد. یعنی شمال و جنوب و شرق و غرب را با برخی مراحل رستگاری در مسیحیت مرتبط می‌دانستند. در نپال مردم به چهار کتاب مقدس ایمان دارند. عدد چهار و مقام و اهمیت دینی و کیهانی آن بیش از همه در آمریکای شمالی مشهود است.در کتاب مقدس، به ویژه در مکاشفات، عدد چهار، نشانه تمامیت است. باغ‌های ایرانی که نمادی از بهشت هستند معمولا به چهار بخش تقسیم می‌شوند. در فرهنگ بودایی، دامبا(Damba) یا “درخت حیات” چهار بخش دارد. در فرهنگ سرخپوستی، عدد چهار، چهار جهت اصلی و چهار باد را نشان می‌دهد و همچنین به صورت صلیب وصلیب شکسته نشان داده می‌شود و اعمال تشریفاتی و آیین‌ها چهار مرتبه تکرار می‌شوند.فیثاغورسی‌ها عدد چهار و ده را اعداد الهی می‌دانستند و از جمع چهار عدد اول، عدد ده بدست می آمد: ۱۰=۴+۳+۲+۱
در مصر باستان، چهار، عدد مقدس زمان است و سقف آسمان را چهار ستون نگاه می‌دارد و چهار پسر هوروس از چهار جهت اصلی نگهداری می‌کردند.
 
چهار مقدس و منطقه البروج:
چهار حیوانی که مد نظر ما هستند، در منطقه‌البروج هم برای خود جایی دارند. Aquarius,Taurus,Leo,Ophiuchus به ترتیب نماد عقاب، شیر، گاو و انسان (فرشته) در صورت‌های فلکی هستند که به گونه‌ای در چهار جهت مقابل هم دیده می‌شوند. 
 
 
 
می‌دانیم که:
چهار عنصر اصلی عبارتند از: آب، خاک، هوا، آتش.
چهار جهت اصلی عبارتند از: شمال، جنوب، شرق، غرب.
چهار سو عبارتند از: جلو، عقب، راست، چپ
چهار حیوان عبارتند از: گاو، عقاب، شیر، انسان.
چهار فصل عبارتند از: بهار، تابستان، پاییز، زمستان.
چهار مزاج (طبع) عبارتند از: دموی، صفراوی، مالیخولیایی (سودایی)، بلغمی.
چهار فرشته مقرب در اسلام: جبرئیل، میکائیل، اسرافیل، عزرائیل. 
چهار مبشر انجیل: متی، مرقس، لوقا، یوحنا.
چهار حرف مربوط به یهوه: Y,H,V,H
چهار مرتبه: قلب، عقل، روح، نفس.
چهار موجود صور فلکی: Aquarius,Taurus,Leo,Ophiuchus
 
تلفیق این چهارگانه‌ها به ترتیب زیر است:
گاو ـ زمین (خاک) ـ مالیخولیایی (سودایی) ـ پاییز ـ میکائیل ـ لوقا (روحانیت مسیح) ـ H ـ سد آلاپ ـ عقل
عقاب ـ هوا ـ دموی ـ بهار ـ اسرافیل ـ‌ یوحنا (طبیعت الهی مسیح) ـ  H ـ روح
شیر ـ آتش ـ صفراوی ـ تابستان ـ‌ عزرائیل ـ مرقس (سلطنت مسیح) ـ Y ـ نفس
انسان ـ آب ـ بلغمی ـ زمستان ـ جبرئیل ـ متی (طبیعت بشری مسیح) ـ  V ـ قلب(URL1)
 
 
منابع:* فرهنگ مصور نمادهای سنتی، جی.سی.کوپر، ترجمه ملیحه کرباسیان، تهران، فرشاد، ۱۳۷۹* فرهنگ نگاره‌ای نمادها در هنر شرق و غرب، جیمز هال، مترجم: رقیه بهزادی، تهران، فرهنگ معاصر، ۱۳۸۰* مبانی ماسونری، تالیف گروه تحقیقات علمی، ترجمه جعفر سعیدی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۷۶* آیین هندو و عرفان اسلامی (بر اساس مجمع‌البحرین داراشکوه)، گردآورنده و مترجم: داریوش شایگان ـ جمشید ارجمند، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، ۱۳۸۲
* فرهنگ نمادها، ژان شوالیه، آلن گربران، ترجمه و تحقیق سودابه فضائلی، ویراستار علیرضا سید احمدیان، تهران، ۱۳۷۹
منبع خارجی:
*The Sacred Symbols of Mu by James Churchwardترجمه حمیدرضا مشیر
 
(URL1)https://memariiranieslami.persianblog.ir/ApD4KKgRX8iZXQ5XeWDw-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C
 
 
 

Shitennō (Four Heavenly Kings), Hōryūji Temple 法隆寺, NaraMid-7th Century. Oldest extant set of the four. National Treasures.Kōmokuten 広目天, Zōchōten 増長天, Tamonten 多門天, Jikokuten 持国天Painted Wood, Each Statue Approx. 133.5 cm in HeightPhotos from Comprehensive Dictionary of Japan's National Treasures  国宝大事典 (西川 杏太郎. ISBN 4-06-187822-0.
 
 
 

Shitennō (Four Heavenly Kings), Kōfukuji Temple 興福寺, NaraHeian Era, Wood-core dry lacquer (Mokushin Kanshitsu 木心乾漆) and painted. National Treasures 国宝.Jikokuten 持国天 136.6cm; Zōchōten 増長天 136.6cm; Kōmokuten 広目天 139.7cm; Tamonten 多聞天 134.7cmSource: Kōfukuji Temple Web Site
 
https://www.onmarkproductions.com/html/shitenno.shtml
  

The Four Heavenly EmperorsThe Four Heavenly Emperors are Gouchen, a celestial emperor representing the constellation surrounding the Polar Star; Ziwei, Emperor of North Polar Star; The Great Emperor of Longevity of the South Polar Star; and Houtu, the Earth Goddess. They assist Jade Emperor in the ruling of the universe.
http://www.china.org.cn/english/daodejingforum/208124.htm
 
اکتای مسنن

درخت مقدس (Sacred Tee)


درخت یکی از عناصر طبیعت است که نقش بسیار بارزی در زندگی بشر داشته و علاوه بر اینکه به عنوان یکی از منابع بسیار مهم تغذیه از ادوار دور شناخته میشده، در فرهنگ و اعتقادات جوامع مختلف نیز تجلی پیدا کرده است. در داستانها، افسانهها و هنرهای نمایشی و تجسمی، درخت به لحاظ اعتقادات انیمیسمی و گاه توتمیسمی بسیار فراوان بازنمایی و تصویر شده است. در اداب و سنن و مراسم جادویی و رقصهای ایینی، مردان قبیله با پوشش درخت به انجام مراسم پرداخته و برای او قایل به روح و حیات بودند. این باور ریشه در اعتقادات انیمیستی دارد. از سوی دیگر، تصویر درخت، چه به صورت تجریدی و چه طبیعی، از دوران بسیار قدیم بر روی ظروف، مهرها، دیوارهها و غیره نقش بسته است. درخت در فرهنگهای مختلف دارای ارزش و اعتبار خاصی بوده و در برخی جوامع نیز مورد پرستش واقع میشده است.
با توجه به ارتباط تنگاتنگ درخت با زندگی بشر، بسیاری از جوامع حالتی از قدسیت را برای درخت قایل بودند. ریشه، تنه و شاخ و برگ درختان وجه اسرارامیزی را القا میکردند و درخت به عنوان نمادی از رابطه بین دنیای زیرزمینی، زمینی و اسمانی درامد.
درخت در کهن­ترین تصویرش، درخت کیهانی غول پیکری است که رمز کیهان و افرینش است. نوک این درخت، تمام سقف اسمان را پوشانده است و ریشه­هایش در سراسر زمین دویده­اند، شاخه­های ستبر و پهنش در پهنه جهان گسترده­اند. خورشید و ماه و ستارگان در میان شاخ و برگهای این درخت، همچون میوه­های  تابناک، میدرخشند. [دوبوکور، 9:1373[
اعتقاد به ارزش و حیات­بخشی بعضی از درختان چنان بوده که در برخی از سرزمینها برای انها اعمال خارق­العاده همچون شفابخشی و حیات مجدد قایل بودند، درختانی که شاخه­ها و برگهای انان همانند اکسیر جوانی و جاودانگی عمل میکردند و خاصیت احیای مردگان را نیز داشتند.
در شاهنامه نیز درباره ماموریت برزوی پزشک، که به فرمان خسرو اول انوشیروان به جستجوی گیاه جاودانگی به هند میرود، گزارش داده شده است. در گزارشهای چینی میخوانیم که روزگاری برگهای این گیاهان (جاودانگی) را کلاغان از یکی از جزایر چین اورده و بر چهره جنگاوران کشته انداخته بودند و انها که سه روز از مرگشان میگذشت، زنده شدند.
در بسیاری از جوامع نیز اعتقاد به درختی مقدس به نام "درخت زندگی" داستانهای فولکلوریک و اساطیری را تحت تاثیر خود قرار داد. این تاثیرگذاری چنان قوی بود که باعث شد این درخت در هنرهای انان با گونه­های مختلف گیاهی تصویر شد. در هنر ایران پیش از تاریخ ،مارلیک، لرستان، در بین­النهرین و غیره "درخت زندگی"، ترکیبی از رستنیهای گوناگونی است که به طول عمر و زیبایی و سودمندیشان مقدس شمرده میشوند : درخت سدر که چوبش گرانبهاست، نخل که خرما می­دهد، تاک بن با خوشه­های انگور،... تقدس درخت زندگی باعث شده است که نگاهبانانی همیشه در دوطرف ان به محافظت پردازند، این نگاهبانان می­توانند حیوانات واقعی یا افسانه­ای باشند.  درخت زندگی معمولا درتصاویرونقوش، میان دوجانورافسانهای (شیردال، بز وحشی، شیر،...) قرار دارد که نگهبانانش به شمار میروند. برای دست یافتن به درخت زندگی باید با هیولاهای نگهبانش جنگید [دوبوکور،1373: 13[
 
در اعتقادات یهودی نیز درخت، ریشه و شاخه­های ان نماد مقدسی را تبیین می­نماید که تجسم کننده "منوره" است. شمعدان هفت شاخه موسوم به منوره  یهودیت،غالبًا همتای"درخت باژگون" شمرده شده که ریشه­هایش در اسمان میرود و نوک و شاخه­هایش در دل زمین.   این باژگونی رمزی درخت، در بسیاری سنن، از کهن­ترین تا پیچیده­ترین شان نقش بسته است و طبق مناسک مذهبی چشمگیری، این تصویر اسرارامیز ریشه مقدس و متعال، تقدیس و عبادت میشود. نشان این تقدیس ریشه که به شاخ و برگ تبدیل شده و شاخ و برگ که به ریشه، در تخیل و ذهن خیال­پرداز بر جای مانده است [همان : 18[
در ایران قدیم نیز درختانی با قدسیت خاص وجود داشتند : "درختهای سرو سه­گانه، گویای تثلیث میترا هستند، در تصویری از درختی سه شاخه، بر سر هریک کلاهی فریجی نقش شده است. نقوش مذکور با تصویری از میترا مرتبط هستند که خود را در شاخ و برگ درختی مخفی کرده است]ورمارزن،1372 : 90 .[ در سرزمین سکاها (سیستان امروزی) نیز هنوز نشانه­هایی از اعتقادات کهن مردم نسبت به درخت سرو یافت میشود. اگر نتوانیم بگوییم مردم سیستان این درخت را نمی پرستیده­اند می­توانیم به طور قطع باور کنیم که آن را مورد توجه و احترام فراوان قرار می داده­اند]کویاچی،۱۳۸۲: ۲۷. [آیین سرو کاشمری نیز اهمیت ان را می­رساند. درختانی در تبت وجود دارند که مردم می پندارند که نام برخی از بزرگان تبت بر برگهای انها نوشته شده است]همان: ۳۱[.
رابطه انسان و درخت و قدسیت ان به گونهای درامد که زایش انسان را از درخت تصور میکردند و این اعتقاد، بخشی از مراسم ایینی، جادویی و هنری برخی از اقوام را تحت تاثیر قرار داد.«دوبوکور» نیز معتقد است که : "بعضی مردم ابتدایی، گاه درخت را زاینده انسان پنداشته­اند و در افسانه­های کهن، این اعتقاد نقش بسته است. مثلا به زعم قبیله قدیمی یاکوت، ادمی، میوه درختی هفت شاخه است و به دست زنی که تنه­اش از پوسته بدنه درخت بیرون امده، تغذیه میشود]همان: 19. [
این پندار که درخت میتواند زاینده انسان باشد در برخی از فرهنگها با تصویر انسانهایی همراه شد که از درختان اویزان بوده یا به مانند میوههای درختان در لابلای انها قرار گرفتهاند. همچنان که در ادبیات داستانی و فولکوریک و هنر به صورت درخت واق واق نمود پیدا کرد (تصویر 1)
برخی، درختانی را توصیف میکنند که میوههایشان ادمیانند. دوبوکور از درختی سخن به میان میاورد که "مثل ان درخت داده است. توچر(Tucher) از دیگر سیاحان قرن ۱۵ میلادی است که در ۱۴۸۱ میلادی ، درختی را شرح می دهد که حیوانات مختلفی از آن رشد می کنند، وی با گرفتن سنت و شیوه ژان دوماندول آن را به همراه چهارپایان نشان می­دهد.(تصویر۲)




 
 


 
 
 


شاید ترکیب و امیختگی حیوانات و انسان با گیاهان و درختان از این اعتقاد ریشه میگیرد که پرندگان و حیواناتی که در لابلای شاخ و برگهای درختان سکنی گزیده یا ظاهر میشوند، به نظر میاید که با اجزای درخت ارتباط دارند. پیچیدن صدای باد و تولید اصوات نامفهوم نیز تصوری از قدرت سخن گفتن درختان به وجود میاورد.
درخت واک واک به صورتهای مختلف نامیده شده است : واق واق، وقواق و غیره. در فرهنگهای مختلف مخفف واقواق، واق امده که "درختی است موهوم و افسانهای که بامداد بهار و شامگاه خزان کند و گویند ثمر و بار ان درخت به صورت ادمی و حیوانات دیگر باشد و سخن کند" ]خلف تبریزی، بیتا : 1063]. در فرهنگ دهخدا امده است که : "واق یا واک نام پرندهای هم هست و صدای وزغ را نیز واق میگویند" ]دهخدا، 1373: 20412/14[
د ر کتاب جغرافیایی «حدود العالم من المغرب الی المشرق» تالیف نویسندهای گمنام به سال 372 هجری درباره واقواق نوشته شده که  :واقواق درختی چینی همانند بادام و خیار چنبر که میوهای همچون چهره ادمی دارد. چون میوه این درخت برسد چندین بار صدایی همانند واقواق از ان به گوش میرسد [بینا،1340: 248 [این افسانه­ها دارای چندین نسخه هستند. بر اساس یکی از انها، این درخت عجیب و غریب، که بر روی شاخه­هایش سرهای پسران ادم را حمل میکند، در یک جزیره دوردست قرار دارد. با طلوع و غروب خورشید، انها فریاد میزنند : "واک واک" و سروده­های ایینی خالق را می­خوانند. طبق گفته خالقان این افسانه­ها، این درخت با میوه­هایی با بدن کاملی از زنان و صدای واک واک، نشان و علامت بدی هستند )تصویر7)؛  [111 ,1981 ,Baltrusaitis]. داستان این درخت در کتابهای شگفت­انگیز هندی شرح داده شده است. ولی اولین ذکری که از ان به میان امده متعلق به یک چینی به نام «تونگ تیان (-T'ong Tien)، از تویو (Tou Yeou) است که در 751 میلادی به تحریر در امده است : "پادشاه تاچه (Ta-Che) افرادی را با گونه­های مختلفی از موجودات زنده و البسه با کشتی به دریا گسیل داد. در اوایل سال هشتم سفرشان انها صخرهای مربع شکل را مشاهده کردند. بر روی این صخره درختی باشاخه­های قرمزو برگهای سبز قرار داشت.
اشکال واق که توسط نگارگران ایرانی ارایه شدهاند، اختلاط و امتزاج ترکیبهای سنتی- تزئینی و تخیلی را به نحو زیبایی به نمایش گذاشته­اند. قدیمیترین نمونه­هایی که بدست ما رسیده است، شاخه­هایی با سرهای انسانی یا حیوانی را نشان میدهد که در سرامیک، مرصعکاری و فلزکاری انجام شده­اند.
در خراسان با مکتب هرات، این تزيینات در نقاشی و نسخه­های خطی رشد و بسط مییابد. تزيینات ساقه­های پیچشی گیاهی که حامل صورتک­هایی امیخته با برگها هستند، بر روی پانلها و بر روی حاشیه­ها دیده میشوند. انها را میتوان بر روی جلدهای صحافی نیز ملاحظه کرد.  در نگارگری نیز از آنها به مثابه تزئینات بناها، فرش­ها و چادرها استفاده شده­اند]۲۱: ۱۹۸۷، Klocher [
درخت سخنگو و نقوش واق بر روی فرشهای گرانبها نیز بافته شدهاند. در فرشی متعلق به تبریز، درخت سخنگو در حالی تمام سطح فرش را پوشانده که از تنه و شاخههای ان سرهایی از پرندگان، حیوانات مختلف و سرهای انسانی بیرون امدهاند، جانورانی همچون بز، روباه، سگ و غیره. در اینجا حیوانات تخیلی همانند اژدها و جانوری تخیلی با پاهای متعدد که بر پشتش نگارههای تزيینی گیاهی نقش بسته، نیز دیده میشود (تصویر 14(
اعطای نیروهای خارق­العاده و سحرامیز و همچنین قایل شدن روح و جان برای درخت، نشانگر ارزشگذاری متعالی انسان برای درخت است. درخت به عنوان یکی از عناصر طبیعت دارای تقدس بوده و در پارهای از باورها قابل پرستش است. مسلما قدرت زایندگی و باروری او، از عوامل مهم زمینه­ساز این اعتقادات است. توانایی زایش و باروری درخت و انسان، در برخی از جوامع به رابطهای دو طرفه تبدیل میشود. بر اساس این اعتقاد، انسان از درخت زاییده میشود و یا بالعکس، درخت از انسان روییده میشود. در واقع، فصل مشترک این عقیده بر مبنای قدرت باروری و زایش بوده که در هر دو موجود یعنی انسان و درخت وجود دارد. این قابلیت و توانایی میتواند اساس و پایه بسیاری از باورها در خصوص درخت و انسان و همچنین خلق ایده­های خارق­العاده، عجیب و تخیلی، چه در حوزه ادبیات داستانی، فولکوریک و اساطیری و چه در هنر شود. افسانه­ها و ادبیات داستانی برامده از داستانهای فولکلوریک و اسطورهای درختان خارقالعادهای را به وجود أورده­اند که دارای توانایی­های غیر عادی و عجیب می­باشند، درختانی همچون درخت مقدس، درخت زندگی،درخت سخنگو یا درختی با میوه­های انسانی و حیوانی. در افسانه­های عامیانه و اثار هنری بدست امده گونه­های مختلفی از این درختان تصویر شده­اند. در این میان، درخت واق واق و نقوش واق را میتوان مرحله نهایی روند تحول درختان مقدس و خارق­العاده دانست : 1. تبدیل درخت مقدس به درخت زندگی، که در برخی از نقوش دارای سر جانوری است (همانند مهره­ای موهنجودارو)؛ (تصویر17 2.(تغییر شکل درخت زندگی به درخت سخنگو با سرهای حیوانی و افسانهای با صدای واک واک. 3.نقوش جانوری و افسانهای به تدریج از درخت جدا شده و به اشکال پیچشی گیاهی با سرهای جانوری تبدیل و به صورت نقوش مستقل کاربرد پیدا میکنند. این اشکال ترکیبی "گیاهی ـ حیوانی" یا "گیاهی ـ انسانی" به سرعت مورد توجه هنرمندان اسلامی قرار گرفته و تبدیل به عناصر تزيینی "نقوش واق" شدند. دامنه کاربرد انها تقریبًا تمام گونه­های هنری را در برگرفت : نقاشی، سفال، کاشی، فلزکاری، جلدسازی، مرصع­کاری، فرش و غیره. در مجموع میتوان نقوش تزيینی و تجریدی واق را گونه تغییر شکل داده و تکامل یافتهای از میوه­های درخت سخنگو دانست که جنبه تزيینی و ارایهای به خود گرفته و در ظاهر، از ریشه اصلی خود یعنی درخت سخنگو فاصله گرفته­اند. این حالت زمانی بیشتر مشخص می­شود که کتیبه­های خطی با ارایه­های سرهای حیوانی و انسانی به وجود می­ایند. در واقع در این شیوه فرمهای گیاهی جای خود را به خطوط میدهند تا گونه جدید و بسیار عالی از هنر تزيینی خلق شود.
فهرست منابع
• اژند، یعقوب. 1388. اصل واق در نقاشی ایران. تهران : نشریه هنرهای زیباـ هنرهای تجسمی. 38
: 13-5. • دوبوکور، مونیک. 1373. رمزهای زنده جان. ت : جلال ستاری. تهران : نشر مرکز
. • دهخدا، علی اکبر. 1373. لغتنامه. جلد14. تهران : دانشگاه تهران. • خلف تبریزی. بیتا. برهان قاطع. چاپ محمد عباسی. تهران : کلاله خاور
. • کویاجی، ج. ک. 1382. آئینها و افسانههای ایران و چین باستان. ت : جلیل دوستخواه. تهران : شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
. • بینا . 1340. حدودالعالم. به کوشش منوچهر ستوده. تهران : دانشگاه تهران.
 • ورمارزن، مارتن. 1372. آئین میترا. ت : بزرگ نادرزاده. تهران : نشر چشمه.
 • ویلسون، اوا. 1386. طرحهای اسلامی. ت : محمدرضا ریاضی. تهران : انتشارات سمت.
مطالب فوق از مقاله ای با عنوان: درخت مقدس و درخت سخنگو و روند شکل گیری نقش واق، نوشته علیرضا طاهری که در زمستان ۱۳۹۰ در شماره نوزدهم فصلنامه علمی – پژوهشی باغ نظر به چاپ رسیده، گرد آوری شده است.
اکتای مسنن

نقطه قوت مباحث هنر شرق و نقدی بر آن

در میان عوامل و عناصر فراوانی که در به وجود اوردن آثار هنری دخیل هستند، بایستی از عوامل وضعیت جغرافیایی­ اقلیمی، سنتها و اعتقادات و باورهای جامعه به عنوان موثرترینها یاد کرد.

در پهنه وسیعی از قاره آسیا با تنوع شرایط جغرافیایی و نژادی و قومی و فرهنگی، که اصطلاحا شرق نامیده می­شود، تبیین نقاط قوتی که جهان شمول و دربردارنده همه فرهنگها باشد، دشوار می­نماید ولی می توان مواردی را کلی و خصوصیاتی را به تفکیک برشمرد.

وجه اشتراک تمامی تمدنها و فرهنگهای مشرق زمین را در قدمت چند هزار ساله انها می­توان یافت که دارای صبح تمدن هستند و قدمت این تمدنها ایجاب می کند که مردمانشان تمام ادوار پنجگانه تفکر بشر ( متولوژی، متافیزیک، تئولوژی، مدرن و پست مدرن) را از سرگذرانده و این سیر تاریخی اثرات خود را در بلوغ فکری مردم اعمال نموده است.

دین و فلسفه تاثیر بسیار قوی بر هنر شرق دارد. آثار، صرفا به قصد تزئینات نبوده بلکه به قصد فراهم آمدن موضوع برای تامل با نگاهی احترام آمیز بوده است. عموما شرقیان هنر را وسیله­ای برای زنده نگهداشتن فضیلت و تقوی می­پندارند. آثار با موضوع طبیعت می تواند دلالت بر قرابت و یکی بودن انسان با طبیعت داشته باشد.

خلق آثار هنری با عرفان و الهام و اشراق و نیایش و تزکیه عجین است و از طرفی ریشه در سنت دارد. لازمه خلق اثر، اتصال به منبع لایزال به تناسب مذهب و مکتب، است. کما اینکه انتخاب کلمه هنر به معنی انجام کاری در حد کمال و خداگونه آفریدن، بر این سخن صحه می­گذارد، که یا مقامی خداگونه به هنرمند اعطا شده یا هنرمند صرفا یک واسطه فرض شده است. بهرحال تقدس و احترام، جزئی از هنر و هنرمند است.

در جهت توضیح بیشتر، از مثالهایی از دو تمدن چین و هند استمداد می طلبم:

 در برسی آثار تمدن چین آنچه مشهود است، علاقه به خطوط منحنی است، که آثار را جاندار و در حال حرکت خلق می کند و آثاری با موضوع طبیعت نه با نگاه به طبیعت بلکه با مشاهده و تصور و شهود و تفکر آثار اساتید متاخر و قالبهای جا افتاده سنت خلق می­شده است. هر چه به سمت شرق دور می رویم در آثار از کثرت به وحدت و یگانگی می رسیم که ریشه در تفکر آن دیار دارد.

مردمان هند استادانه افسانه و رویا و هنر را در هم می آمیزند وتصویر ذهنی می آفرینند و امیدها و خوفها و نیازها و دعاهایشان را بر آن تصاویر منطبق می کنند، بدون آنکه به زیبایی شناسی اثر توجهی داشته باشند و آنگاه پیشکشهایشان را نیز به همان تصاویر و اثار تقدیم می­کنند. این امر مستلزم تزکیه آیینی و خلوت و عزلت و یوگا و قربانی است.

  

آنچه به عنوان انتقاد یا ضعف می توان برشمرد؛  کمبود خلاقیت و تنوع است که غالبا آثار را با تفاوتهای کم از همدیگر می­بینیم.   انتقال مهارت و آموزش، معمولا به روش استاد شاگردی است و پیروی از قالب و کلیشه اساتید شهیر و پایبندی به اسلوب در دوران نسبتا طولانی، مرسوم بوده است. لذا آثار، که عموما کاربردی و آیینی هستند،‌ با اندک تغییراتی در ادوار مختلف یافت شده­اند.

اکتای مسنن

آسیب¬شناسی نقاشی دهه اول انقلاب با برسی مولفه های سیاسی-اجتماعی

 

تاریخ رژیم­های سیاسی، داستان برخورد قدرت با شرایط اقتصادی اجتماعی هنری است . هنر نیز در این جا به عنوان رسانه ای در نظر گرفته شد که از طریق آن انتقال معنا به صورت زیبا محقق می شود.. با وقوع جریان انقلاب اسلامي در ايران و با تغيير زير ساختهاي اجتماعي، کشور در همة زمينه­ ها دستخوش تحولات بنيادي شد. يکي از اين تغييرات مهم، فرهنگ و هنر ايران بود. در اين رويداد بزرگ، بسياري از هنرمندان همسو با آرمانهاي انقلاب دست به خلق آثاري با درونماية انقلابي و اسلامي زدند. این مقاله بر آن است که آسیب شناسی بر آثار نقاشی دهه اول انقلاب داشته باشد و این سوال را مطرح می کند که گرایش هنرمند به جبهه و گروهی خاص، چه تاثیری بر برداشت او از تحولات اجتماعی-سیاسی دارد و این نظرات در قالب چه المانها یا موضوعاتی در آثارش متجلی می شود؟

 

شاید این تفکر اشتباه وجود داشته باشد كه نقاشي هنري انفرادي است و عملكرد گروهي تاثير چنداني در مناسبات اين حوزه ندارد یا این که هاله­­ای مقدس هنرمندان را همچون پيامبران شوريده ای در تنهايي احاطه کرده است که جلوه­هاي زندگي عادي بر آنان بي تاثير است. اما  هنر در هر جامعه ارتباط ناگسستنی با هنجارها، سیاست­گذاریها و فرهنگ آن جامعه دارد.(مهاجری، ۱۳۹۶)

دولت به مثابه اصل سياست، مجري اعمال حاكميت، ناگزيز از ارتباط با امور اقتصادي، اجتماعي و به ويژه هنري است.  هنر نيز در اشكال گوناگون آن، اساسا در جوامع امكان بروز، تعالي و ترقي پيدا ميكند و از اين رو ناگزير ارتباط با سياست است.  خاصيت هنر و سياست توام نفوذ در عرصه افكار عمومي است و دراين ارتباط هر يك خواسته ­اند، شرايط مطلوبتر به نفع خود ايجاد كنند.  چنان كه تاريخ نشان ميدهد، هنر از جهت تأثيرگذاري موقعيت مناسبتري داشته است به اين معنا هنر امكان فرديت و استقلال بيشتري دارد تا سياست، در مقابل سياست، همواره نياز دارد تا براي قوام و دوام خود، زبان تصوير و عمده شيوه­ه اي مراوده را در جامعه تحت اختيار خود درآورد.(قزلسفلی، ۱۳۸۲)

تاثیر تحولات سیاسی اجتماعی بر آثار هنری غیر قابل انکار است. با برسی مولفه های سیاسی و اجتماعی آثار هنرمندان از یک سو و مطالعه تغییر و تحولات سیاسی اجتماعی بستر آفرینش اثر هنری، از سوی دیگر می­توان به تاثیرات دو سویه آنها  بر همدیگر آشنایی پیدا کرد. به عقيدة پلخانف براي پي­بردن به ايدئولوژي حاکم بر يک دوره کافي است به هنر آن دوره توجه کنيم. در دوره­هاي انحطاط هنر منحط و بلعکس در دوره­هايي که به لحاظ سياسي مترقي­اند هنر پيشرو خلق ميشود. به گفته پیکاسو هنر فرزند زمانه خویش است.

فرض مساله این است که گرایشهای سیاسی و حزبی  هنرمندان، در انتخاب مولفه های سیاسی انها در آفرینش آثارشان موثر بوده و میزان و نحوه تاثیر حوادث سیاسی بر هنرمندان مختلف از طیف­های مختلف اجتماعی نیز متفاوت است. این جستار که پژوهشی کیفی از نوع بنیادی به شمار میرود به لحاظ روش گردآوری داده‏ها  به صورت کتابخانه‏ای  بوده و همواره سعی بر استفاده از متون دست اول داشته است و تجزیه و تحلیل آنها به روش کیفی  انجام  شده است.

تفسیر جامعه شناختی دستاوردهای فرهنگی، یکی از ابعاد نفوض بینش جامعه شناختی است که کمک می کند به نحو بهتری آثار هنری را بشناسیم و تفسیر عملی و کاربردی از این آثار به دست آوریم.

جامعه شناسی هنر، شاخه­ای از علم جامعه شناسی است که ساز و کار اجتماعی هنر و روابط بین جامعه و هنر و قوانین  آنها را برسی می کند . فرض جامعه شناسی هنر این است که یک اثر هنری تولید اجتماع است. جامعه شناسی هنر تلاش می کند ابعاد مکانی و زمانی هنر را توضیح دهد تا بسیاری از عناصر زیباشناختی که در شکل و محتوای آثار هنری سهیم هستند را نشان دهد و بر سهم عوامل اجتماعی و چگونگی و نوع محتوا و شکل آثار هنری تاکید دارد.

فایده جامعه شناسی هنر خوانش جامعه شناسانه آثار هنری است که جدا از لذتی که در مخاطب ایجاد می کند به او قدرت بهره برداری سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی از آثار هنری را می دهد. یعنی متن هنری را در بستر اجتماعی و تاریخی آن قرار می دهد و از این طریق به مخاطب کمک می کند تا نسبتهای میان خودش و متن هنری را پیدا کند و به آن آگاهی یابد.

مارکسيسم نمونة بارز آن دسته از نظريه­هاي زيباشناسي است که با انگيزة سياسي ساخته و پرداخته شده است لذا به لحاظ نقد جامعه شناسی آثار با مضمون و هدف سیاسی گزینه مطلوب به لحاظ چهارچوب نظری تحقیق در نظر گرفته شده است و از حیث برسی نشانه شناسانه آثار در تفسیر مولفه­های سیاسی از روش پرسش بهره گرفته شده است. سه گرایش سیاسی: مذهبی ، مارکسیستی و آزاد در میان هنرمندان دهه اول انقلاب اکثریت را شامل می­شده اند که در ادامه به تفضیل به آنها خواهد پرداخت.  از هر طیفی یک هنرمند به عنوان جامعه آماری انتخاب و آثار تجسمی ایشان مورد برسی قرار می گیرد و سپس نتیجه می تواند به روش استقراء به کل جامعه تعمیم داده شود. این جامعه آماری، سه تن از نقاشان برجسته انقلاب شامل هانیبال الخاص، حسین خسروجردی و ناصر پلنگی می باشد. به لحاظ زمان خلق آثار، در زمانی در آفرینش آثار هنرمندان آن دوره حاکم بود.

توضیح آنکه گرچه بسیاری از اندیشمندان و پژوهشگران، به علت اهمیت وقوع انقلاب در سال 1357 و پایان جنگ در 1367، این دهه را به عنوان دهه‏ی اول می‏دانند، اما اگر از هیجانات سال‏های نخستین انقلاب که دغدغه‏ی اصلی مردم و سیاستمداران کشور، تثبیت انقلاب و نظام مبتنی بر آرمان‏های انقلاب بود و کمتر به هنر و به ویژه نقاشی پرداخته می‏شد، صرف‏نظر کنیم، دهه‏ی اول انقلاب را باید سال های ۱۳۶۰ تا 1370 خورشیدی بدانیم.

مختصری درباره‏ی نقاشی انقلاب و نقاشان انقلاب

نقاشی انقلاب ، 10 سال پیش از انقلاب اسلامی با عنوان «نقاشی اعتراض» آغاز شده بود. پیش از انقلاب جمعی از نقاشان با ایده های مارکسیستی کار کردند (دردانشکده هنرهای زیبا)، از جمله صادقی ، مسلمیان، امدادیان، صفرزاده، بهرام دبیری و... اما در ادامه خط و خطوط جدا شد (گفتگو با اسدی،1398 ).

در سال ۱۳۵۷ موج ایدئولوژی و انقلاب همه چیز را تکان داد و بر هم زد و یک سال پس از ان مرزبندی های ایدئولوژیکی به شدت شکل گرفت.گروهی از مهم ترین نقاشان مهاجرت کردند و از آنجایی که ایدئولوژی هر انقلابی مخالفت با هر آن چیزی که یاداور نظام گذشته می باشد، است، هنر مدرن نیز به عنوان میراث پهلوی مورد مخالفت قرار گرفت و گفتمان­های غالب ایرانیزاسیون و ملی گرایی کم­کم در تقابل با اسلام قرار گرفت و بدین سان برتری یکی بر دیگری به طور آشکار مطرح و به یکی از مسائل جنجالی سال های اولیهء تاسیس حکومت جمهوری اسلامی تبدیل شد. اسلام گرایی در این سال­ها اصلی اساسی شد و رهبر انقلاب اسلامی با مخالف اعلام کردن نیروهای ملی گرا با نظام اسلامی حکم مذهبی ارتداد جبهه ملی را اعلام نمود و بدین ترتیب منافع اسلامیت از ایرانیت پیشی گرفت(احمدی،۱۳۸۶)

تعریف و رسالت هنر، در دهه  نخست پس از انقلاب در جوامع رسمی تقریبا بسط و گسترش قرائت شریعتی از هنر ، در مقام پدیده­ای معنوی و متعالی بود. تاکید شریعتی بر فرهنگ توده­ها و قائل شدن رسالت و تعهد انقلابی برای هنر و هنرمند، ارائه  تعبیری معنوی از هنر و پیوند دادن آن با مذهب، درست چیزی بود که نسل انقلابی و جوان اواخر دهه  ۱۳۵۹ تشنه  شنیدن آن بودند. اگر چه یافتن راه حلی عملی از آنچه که شریعتی به عنوان تعاریف هنر ارائه کرد، در نهایت به هنری سمبلیک با شیوه ای روایتگرایانه و بعضا تا حدی اکسپرسیو و با محتوای ایدئولوژیک منتهی شد، اما جذابیت نظری و ایدئال جویی آن توانست تا سال های پس از انقلاب هنرمندان نسل جوان را بدنبال خود بکشاند (حسینی راد و خلیلی،۱۳۹۱)

ارائه‏ی تعریف از نقاشی انقلاب با دیدگاه‏های مختلف، مشترکات و نیز تناقض‏های خاصی در رابطه با انقلاب و تعاریف آن دارد. در­واقع، دو جریان هنر نقاشی انقلاب در ستیز با امپریالیسم آمریکا و حکومت پهلوی هدف مشترکی را دنبال می‏کردند، اما با زبان و بیانی متفاوت. (اسدی و نادعلیان، 1392، 69).

با اوج‏گیری اعتراضات انقلابی مردم در سال 57، خسروجردی، پلنگی، صادقی، کاتوزیان، چلیپا، حیدری، صدری، رجبی، عالی، ضرغام و تعدادی دیگر از دانشجویان مذهبی در حال برگزاری نمایشگاه معروف حسینیه ارشاد بودند (اسدی، 1385، 56). طبسی و انصاری (1385، 88) درواقع این نمایشگاه، اولین نمایشگاه رسمی و جدی گروه‌های مذهبی به شمار می‏آمد. در این نمایشگاه گرایش‏هایی از قبیل رئالیسم ، اکسپرسیونیسم و نوعی رئالیسم اجتماعی دیده می‏شد. هدف از برگزاری این نمایشگاه افشاگری برای مردمی بود که به لحاظ سیاسی چندان آگاه نبودند. این گروه  نقاشان نسل اول انقلاب را تشکیل می‏دادند. همه این افراد بجز کاتوزیان، از دانشجویان رشته نقاشی دانشگاه تهران و از شاگردان استاد الخاص بودند (اسدی، همان). سپس گروهی دیگر به آنان پیوستند که گودرزی، اسکندری، و... از آن جمله‏اند (گودرزی، 1377، 64 ). وجود ريشه­هاي تاريخي نقاشي مذهبي در ايران، خصوصًا گنجينه­هاي عظيم متأثر از تفکر شيعي، باعث شده بود نقاشاني هر چند معدود در سالهاي قبل از انقلاب آثاري با موضوعات اعتراضي به وجود آوردند و با رويکردي سنتي و با توجه به اعتقادات مذهبي مردم و با تکيه بر واقعة عاشورا و نمايش شبيه­خواني به خلق تابلوهايي از اين دست بپردازند . همانگونه که واعظان در منابر و مساجد به شکل سمبليک حکومت وقت را با يزيد و معاويه مقايسه ميکردند، رحيم ناژفر با استفاده از واقعة کربلا و نيم­نگاهي به نقاشي خيالي­سازي قهوه­خانه­اي در نقاشي معاصر همان روش را بکار برد و آثاري را خلق کرد. اين ظرفيتهاي پراکنده در هنر انقلاب اسلامي تشکل يافت و باعث شد که مهمترين و بيشترين آثار مربوط به انقلاب در دهة اول انقلاب شکل گيرد. در اين ميان، هنرمندان با انديشة مذهبي نقش قابل توجهي داشتند، اما درکنار اين گروه از هنرمندان، دگرانديشان با تکيه بر انديشه­هاي حزبي خود کماکان آثاري را آفريدند که با بررسي ويژگيهاي تصويري آن آثار انديشة حاکم در شکل­گيري آن مقطع به شکل مستند آشکار خواهد شد. نقاشان انقلاب با توجه به اهداف انقلاب، که در شعارهاي مردم در دوران جنبش تکرار ميشد، خود را ملزم مي­دانستند که همپاي حرکتهاي مردم و رهبري روحاني آن حرکت کنند و به عنوان نيروهاي پيشتاز و پيشگام فرهنگي و هنري، نقش تعيين کننده­اي ايفا کنند.  «کاظم چليپا در مصاحبه­اي ميگويد: براي ما در دورة معاصر بحث اسلام و تفکر اسلامي و تشيع علوي مطرح بود. شروع مبارزات حضرت امام ره بود و مبارزهاي که در طيف­هاي مختلف بچه مسلمانها به شکلهاي مختلف انجام ميشد يک مبارزة تئوريک که در مراکزي مثل حسينية ارشاد که دکتر شريعتي و آقاي مطهري بودند يا مثلا مسجد هدايت که آقاي طالقاني بودند انجام ميگرفت.  البته ما زياد با اينجاها آشنايي نداشتيم. يکسري جزوه­هايي بود دررابطه با تشيع علوي و... که به دست بچه­ها ميرسيد و يک بيان تازه­اي از عاشورا داشت. تبيين تازه­اي از شخصيت حضرت علي (ع) و از حرکت ائمه (ع) ميکرد.« (گودرزي،۱۳۸۸: ۱۴۴(  . در اين باره سيدمحمد آويني می گوید: «نقاشي انقلاب را الگوي خاص و اصول از پيش تعيين شده­اي نبوده است. نقاشان انقلاب در جستوجوي هويتي مستقل و در پي يافتن قالب و شيوه­اي مناسب براي بيان مفاهيم و معاني مورد نظر خود به شيوه و روشهاي از پيش به دست آمده پرداختند»

گودرزی بر این باور است که هنر انقلاب و پیش از آن در مواد و متریال نیست، در موضوع است و اینکه قصد داشته از حیث رویکرد جامعه‏شناسی برای مردم حرف بزند. کسانی که می‏گویند، این نقاشی‏های انقلابی ایران از هنر انقلابی روسیه و مکزیک برداشت شده، یک حرف کاملاً سطحی است. اشخاصی که در اوایل انقلاب، در این زمینه کار می‏کردند سه گروه شدند: ۱- گروه مذهبی‏ها ۲- غیرمذهبی ها(مارکسیست‏ها) ۳- نه مذهبی و نه مارکسیست. گروه اول که بچه مذهبی‏ها بودند، اولین آموزششان را در دانشگاه دیده بودند ولی اولین کارهایشان به سمت هنرهای دینی و بومی رفت. گروه دوم یعنی غیرمذهبی‏ها چون مارکسیست بودند به انقلاب‏های چپ توجه کردند و گروه سوم که نه مذهبی بودند و نه مارکسیست و گهگاهی برای انقلاب کار کردند (گفتگو با گودرزی،1398).

احتمالاً منظور ایشان از برداشت سطحی ، انکار بهره‏گیری نقاشان آن دوره از نقاشی‏ دیگر کشورهای انقلابی جهان نبوده بلکه بدیهی است که با توجه به نو بودن جریان نقاشی انقلاب، این تأثیرپذیری اجتناب‏ناپذیر بوده و از آنجا که در پیشینه‏ی هنر نقاشی ایرانی صحنه‏های انقلابی و فریاد مردم و راهپیمایی و مانند اینها وجود نداشته، به ناچار نقاشانی که می‏خواستند مسیر هنر را عوض کرده و هنر جدیدی بیافرینند، کم و بیش از تجربیات جهانی تأثیر پذیرفته‏اند.

لازم به ذکر است، اين نقاشان که تحت تأثير نقاشي رئاليسم اجتماعي و بعضًا سوسياليستي اتحاد جماهير شوروي بودند با مطالعاتي که از اصول و مباني فکري اين مکتب نقاشي داشتند سعي ميکردند تا در اين راستا آفرينش هنري خود را با اين امر منطبق سازند.  پيروي از اين اصول بدون شناخت همه جانبه از بيانية کمونيسم و سوسياليسم ميسر نبود. در اين مسير، نقش مؤسسة انتشارات پروگرس مسکو را در چاپ مجموعه­هاي نقاشان انقلاب اکتبر روسيه را نبايد ناديده گرفت. اين ناشر آثار مکتب مورد بحث را از طريق بخش فرهنگي سفارت شوروي و کتابفروشي ساکو، که در مقابل سفارت مزبور قرار داشت با نازلترين قيمت در اختيار علاقه­مندان قرار ميداد.

صدری در گفتگویی اذعان کرد: «در نقاشی های انقلاب، به واقع تأثیرات بسیاری از هنر انقلابی غرب و شرق گرفتیم. البته در همه دوره‏ها این تأثیرات وجود داشته و خالی از این قضیه نبوده است. بسیاری از باورهای این سرزمین بر اساس انقلاب، جنگ و مبارزه با آنچه در مبانی شاهنامه  هست هماهنگ‏ است. ما مراتب دیگری داریم متفاوت با غربی‏ها. در واقع  قضایای انقلاب ما باید به یک نامیرایی و شهید و شاهد برسد. هنرما تقلید از آن چه هست نباشد ،گذشتۀ خود را نفی نکنیم چون در هنرهای ما گذشته معنا نمی‏دهد» (گفتگو با صدری،1398).

جوادی در گفتگویی چنین گفت: «از آنجا که باورهای ما سرشار از مبانی انقلاب، جنگ، مبارزه ، ایثار و وطن پرستی و دین خواهی به گواهی متون و اسناد از شاهنامه تا روایات اسلامی است؛ از اینرو شایسته است از گذشتۀ پربار خویش بهره گیریم ».(گفتگو با جوادی،1398)

به نظر چلیپا نیز، نقاش انقلاب برای بیان موضوع خود می‏تواند از هر نوع زبان هنری استفاده کند، زیرا مهم، «بیان موضوع» مورد نظر است. بر همین اساس می‏گوید: «می‏توانیم از تکنیک و روش اکسپرسیونیست‏ها یا سوررئالیست‏ها بهره بگیریم.  چرا که اصل محتوا است. مسئله مهم ، کار کردن بر محتوای موجود در انقلاب اسلامی است»(چلیپا، 1378).

گودرزی معتقد است که نقاشان انقلابی از سنت‏های غنی گذشتگان بهره برده‏اند مانند چلیپا که نقاشی قهوه خانه  و هم دلاکروا را تجربه کرده . هم چنین کارهای خسروجردی، صادقی، قدیریان، اسدی . وی اظهار می‏دارد: « اگر این چهار دهه را کلی در نظر بگیرید، دهه اول سردرگمی بین زبان غربی و شرقی است ، دهه دوم کمی زبان شرقی و ایرانی پررنگ تر می‏شود، دهه سوم مرزهای تازه جستجو می‏شود و دهه چهارم هنرمند زبان شخصی خود را پیدا می‏کند. پس در این دوره زبان شخصی؛ یا شیوه‏ای است که در گذشته داشته که آن را حفظ نموده و یا زبانش تغییر کرده و آثارمتفاوتی ایجادکرده ؛ بطور مثال صادقی همان زبان شرقی ایرانی اسلامی خود را ادامه داده است، قدیریان کمی تغییر ایجاد کرده است و پلنگی از نقاشانی است که کاملاً مسیرش عوض شده است » (گفتگو با گودرزی،1398).

احسان طبري مينويسد:« هنرمندان ميهن ما وظيفه­اي مقدس بر عهده دارند و آن وظيفة مقدس عبارت است از قراردادن هنر خود در خدمت خلق و ميهن خويش. هنر بايد به ياري حقيقت و عدالت بشتابد و هم­رزم خلق در نبرد وي براي احراز استقلال سياسي و اقتصادي و آزاديهاي دموکراتيک اصلاح عميق اجتماعي ترقي و سعادت عمومي باشد»(طبري،۱۳۵۹ :۷۱) با اين نظريه­پردازيهاي قطعي، هم تقدس براي هنر قائل هستند و هم اينکه هنرمند را به عنوان نيروي کار سازماني به وظايف از پيش تعيين شدة خود يادآوري ميشوند. در چنين وضعيت اجباري هنرمند هيچ اختياري از خود ندارد تا به مسائل دروني خود در جامعة انقلابي بپردازد چون از قبل وظايفش در «هنر» توسط ايدئولوگ­هاي انقلاب با کلمة«بايد» تعريف شده است. البته در اين مسير هنرمند همسو با انقلاب با تناقض­هايي در اجرايي شدن اهداف انقلاب مواجه خواهد شد که بايد ميان شرح وظايف ابلاغ شده و هنر به ذات هنر يکي را برگزيند.

در انقلاب اسلامي ايران سيستم اجتماعي براساس مبارزة طبقاتي شکل نگرفته و پايه­هاي اين انقلاب براساس مسائل فرهنگي و مذهبي دين اسلام در مقابله با سياستهاي وابسته به فرهنگ و تفکر شرق و غرب استوار بود. (اسدی،نادعلیان، ۱۳۹۱) انقلاب اسلامي با محور قراردادن مذهب به عنوان رکن اصلي انقلاب موجب شد که بازنگري در تعاريف صورت پذيرد. توجه به امر معنوي در هنر انقلاب اسلامي وجه مميزة آن با ساير هنرهاي انقلابي محسوب ميشود. به سبب همين رويکرد است که هنرمندان جوان انقلابي نيز در تعاريف خود، چنين نگرشي را محور قرار ميدهند.  شايد مناسب­ترين تعبير را شهيد مرتضي آويني در تعريف هنر در نسبت با انقلاب اسلامي ارائه داده است: «عصر ما عصر تجديد ميثاق با خداست که لاجرم در هنر امروز و فرداي ما انعکاس خواهد يافت. هنري که بدين تجديد عهد تعلق ندارد و آيينة آن نيست به اعتقاد ما نه شايستة دوران ماست و نه شايستة اين مرز و بوم که اکنون به اعتبار روحاالله (ره) و حرم قدس او قلب و امالقراي جهان است» (آويني،۱۳۷۸: ۱۲۴ ( . در تعريفي ديگر دربارة هنر انقلاب، حسين خسروجردي چنين ميگويد: « کسي که دارد از ميراث فرهنگي خود با تمام وجود دفاع مي­کند هنرمند انقلابي است. کسي که از ادبيات ايران پاسداري ميکند هنرمند انقلابي است. کسي که براي تنفس و توليد و خلاقيت در جامعه فضا ايجاد ميکند هنرمند انقلابي است. همة تعريف انقلاب و هنر انقلاب اين نيست که عدهاي خيلي اصرار دارند که يک نگاه سياسي را پياده کنند و هنر آن را هنر انقلاب بنامند» (گودرزي،۱۳۸۸، ۱۰۹( .

آغداشلو معتقد است: » نقاشي بعد از انقلاب ايران مثل نقاشي بعد از هر انقلابي است  مثل نقاشي بعد از انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، کوبا و چين است در پي تقدس انقلاب است و نمايش ايمان و جايگزيني حق به جاي باطل در کار اسطوره­أي کردن آن است»(آغداشلو،۱۳۷۰: ۲۰۶(. .

مسلم است که نظام جمهوري اسلامي هنرمندان را به ارائة سبک و نوع خاصي از هنر وادار نکرد و صورت هنري نقاشان انقلاب به همين دليل گاهي داراي تنوع و گوناگوني بسيار است، ولي به مرور جريانهاي هنر نقاشي در خدمت انقلاب داراي محور و روح واحدي شدند که در پرتو يک حقيقت مشترک شکل ميگرفت و آن هم جنبة خدامحوري و دين باوري آن بود. (اسدی،نادعلیان، ۱۳۹۱)

با ورود به دهه  ۱۳۶۰ سیاست دولت کاملا بر ضد ناسیونالیسم ایرانی عمل کرد. این بار گویی سنت گرایی اسلامی و ایدئولوژیک به بهانه ی مبارزه با مدرنیته به کم رنگ کردن هویت ملی پرداخته بود. با این حال هم قبل و هم بعد از انقلاب بخش های فرهنگی دولتی نقش مهی درخلق نوعی هنر رسمی از طریق هدایت و حمایت بوسیله سیاست­های فرهنگی دولت بازی می­کردند(2009.keshmirshekan).

زمانی که کشور هنوز در تلاطم­های ناشی از انقلاب به سر می برد در شهریور ماه سال ۱۳۵۹ جنگی آغاز شد. جنگ تحمیلی عامل الهام بخش پرظرفیتی برای هنرمندان شد جهت خلق آثار ارشادگرانه، برانگیزاننده، واقعگرایی و بیانگری سال های پیشین را با نماد گرایی و سورئالیسم و رمانتیسیسم انقلابی تلفیق کردند تا بتوانند مضامینی چون رنج، مبارزه، ایثار ، پیروزی مسلمانان، تجلیل از رزمندگان و شهدای اسلام و مادران شهید را در یک تصویر بازنمایی کنند(امیرابراهیمی،۱۳۸۸). بنابراین می توان گفت که در ده سال اول پس از انقلاب که توام با جنگ بود هنر رسمی کشور را نقاشان انقلابی می ساختند.(شاه­محمدیان،۱۳۹۵ :۱۸۹) .

نقاشان انقلاب، در اغلب آثار خود سبک ریالیسم را همراه با نمادگرایی را بکار گرفتند. ریالیسم در اغلب آثار نقاشان انقلاب توام با نماد و سمبولیسم آنها همراه با واقع گرایی بود. برخی آثار با بیان تند و گزنده تر و بیان حالات عاطفی بیشتر متمایل به اکسپرسیونیسم است. برخی دیگر با نمایش جهانی بهتر و وقوع تحولات مورد انتظار به سورریالیسم نزدیک شده اند. نماد ها در برخی آثار اقتباس از نقاشی های سوسیالیستی دارد، همچون اسلحه، پول، سکه، نارنجک، ماسک شیمیایی و غیره. نماد هایی همچون گل لاله و شقایق، پرنده و قرآن مجید، شمایل نورانی شده ایمه معصوم(ع)  از نقاشی ایرانی گرفته شده است. رنگ ها نیز در برخی آثار با رنگ های تیره و ترکیبی به فضای نقاشی های سوسیالیستی نزدیک شده اند. رنگ هایی مانند لاجوردی، طلایی، سفید و غیره نیز ملهم از نقاشی سنتی ایرانی است.

برخلاف دهه چهل و پنجاه، نقاشی دهه شصت فیگوراتیو، روایتگر و نمادگرا شده بود. اصلی ترین نمادهایی که نقاشان انقلاب در آثار خود به نمایش گذاشتند اغلب شامل اسلحه، گل لاله و شقایق، سربند، بمب و نارنجک، قلب، پرنده، قفس، ایمه معصوم(ع)، پرچم سرخ و سبز و قرآن مجید بوده است

 

 

تعریف هنر

واژه هنر با کارکرد امروزی ( Art )، از قرن ۱۸ ام باب می شود و قبل از آن در فرهنگهای مختلف تعبیر متفاوتی داشته و آثار آن زمان اساسا هنر تلقی نمی شده­اند.

 

نخستین تعریفی که از هنر ارائه شده به افلاطون و ارسطو بازمی گردد که میمه­سیس را عنوان کرده بودند ، میمه­سیس یکی از پیچیده­ترین اصطلاحات فلسفی هنر است و به تقلید یا بازنمایی یا نمایش ترجمه شده است . یعنی روگرفتی از شیء سابقا موجود.  افلاطون هنر را نوعی تخنه می پندارد و از دید او زیبایی مادی تنها سایه­ای کمرنگ از زیبایی حقیقی در عالم مثل است و نظر خوشی با هنر نیز ندارد ولی ارسطو بر خلاف او تقلید را راهی برای آموزش می داند و از سوی دیگر زیبایی را وابسته به نظم و اندازه می پندارد. در آن دوران تمرکز روی زیبایی و امرزیبا بوده است.

 

در قرون وسطی هنر را با خط­کش دین و الهیات می سنجیدند، به این صورت که اگر ساخته دست بشر، نیکوتر شکوه و جلال الهی را منعکس می­کرد و بهتر پیام مسیح را منتقل می­نمود، ارزشمند بود و به اصلاح امروزی هنر بهتری می­بود.

 

در ریشه نظریه مدرن، که از سالهای ابتدایی رونسانس آغاز می شود، نو بودگی و تازگی به معیار هنر تبدیل می­شود و مساله تقلید کاملا کنار گذاشته می­شود.

سپس رویکردهای مختلفی برای تعریف هنر پدیدار شد:

۱-تعاریف فرم گرا یا فرمالیستی

۲-تعاریف عاطفه گرا یا بیان گرا

۳-تعاریف شهودگرا

۴-تعاریف سازواره گرا یا ارگانیزیست

این چهار رویکرد تا اوایل قرن ۲۰ تلاش کرده­اند که جنبه­ای از ابهام تعریف هنر را روشن سازند.

 

بندیتو کروچه ایتالیایی با تاثیر از هگل، تعریف شهودگرایی ارائه داد و گفت: اگر شهود هنرمند در قالب یک رسانه مادی مانند رنگ و صوت بیان شود محصول پدید آمده هنر است. پس هنر را از جنس آگاهی درونی می­داند و بدون آن هنر میسر نمی شود. در واقع  او اصالت را به ایده می­دهد و اثر، رسانه­ای برای بیان ایده است.( سرچشمه هنرهای مفهومی در اراء کروچه نهفته است)

منتقدان معترض شدند که تکلیف ادبیات و معماری در این تعریف روشن نیست.

 

اندروبردلی بریتانیایی در أواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ رویکرد سازواره­گرا یا ارگانیک را مطرح کرد و گفت: هنر ساخته دست بشر است که دارای اجزایی باشد و آن أجزاء با هم روابط ارگانیک داشته باشند و نظمی بر آنها حاکم باشد. ( اجزا مانند فرمها ، رنگ­ها ، ریتمها ، مضامین ، سبکها...)

انتقاد وارده به این تعریف آن بود که بسیاری آثار تک عنصری هستند و در تعریف نمی گنجند.

 

در مکتبی به نمایندگی لئون تولستوی روسی، اعتقاد بر این است که هنر رسانه­ای است که در غالب خود عواطف انسانی را انتقال می­دهد و رویکرد بیان­گرا یا عاطفه­گرا نامیده می شود.

انتقاد وارده بر این تعریف ان است که بسیاری پدیده­ها مانند گریستن نوزاد حامل و بیانگر عواطف و احساسات هستند ولی نمی توان آنها را هنر دانست.

 

تعاریف فرم گرا یا فرمالیستی جدی­ترین تلاش را برای ارائه تعریف هنر داشتند.

در اوایل قرن ۲۰ عده­ای هنرمند و اقتصاددان وفیلسوف، انجمنی در انگلستان تشکیل داده بودند که به حلقه بلومزبری معروف بود و کلایوبل و راجرفرای در خصوص تعریف هنر بحث کردند و تلاش کردند بین همه هنرها وجه مشترکی پیدا کنند.

کلایوبل در ۱۹۱۴ کتابی بنام هنر نوشت و فرم معنادار را وجه مشترک آثار هنری معرفی کرد و چنین تعریف کرد که خصوصیتی در اثر است که مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهد و در او عاطفه یا هیجان زیباشناختی ایجاد می کند. در نتیجه تعریف بل را چنین می توان خلاصه کرد که : هنر چیزی است که واجد فرم معنادار مولد تجربه زیباشناختی باشد به عبارت دیگر مخاطب از تماشا و لمس آثر لذت ببرد و احساس کند که چیزی متفاوت را که دارای ایده و اندیشه است ، می بیند. در مورد تشخیص فرم معنادار، کلایوبل معتقد است که انسانها ذاتا قدرت تشخیص این فرم معنادار را دارند. کلایوبل ذات هنر را داشتن این فرم با معنی و اندیشیده می داند که هنرمند تلاش کرده به وسیله آن یک عاطفه زیباشناختی را بیان و منتقل نماید.

ایرادی که به این نظریه گرفته شده چرخشی بودن ان است که سردرگم کننده است.

کلمنت گرینبرگ نظر کلایوبل را بسط می دهد و اضافه می کند که هنر باید از سیاست و ایئولوژی و دین و حزب ... رها شده و خودمختار شود و زمانی که محتوا نسبت به فرم در درجه دوم اهمیت قرار بگیرد، باعث شکوفایی خلاقیت می شود. برای نقاشی به دنبال استقلال از هنرهای دیگر بوده و معتقد است که هر هنری باید یک تشخص رسانه ای مستقل داشته باشد.

این نظر گرنبرگ رادیکال بود و با هنر جدید که مولتی مدیا بود همخوانی نداشت و با هنر پست مدرن هم میانه خوبی نداشت. او مانند آندره بازن به مسطح بودن نقاشی اهمیت می داد و عمق میدان را انحرافی در نقاشی رنسانس می دانست. از سویی نقاشی آوانگارد قرن بیستم را بازگشتی به نقاشیهای باستانی غارها، اصیل و پایبند به رسالت نقاشی می دید لذا با کوبیسم و فوویسم و اکسپرسیونیسم آلمانی و اکسپرسیونیسم انتزاعی میانه خوبی داشت.

آرتوردانتو فیلسوف آمریکایی نیمه دوم قرن بیستم است که کتاب آنچه هنر است را نگاشته و نظریه معروف پایان هنر از اوست، تحت تاثیر هگل، فیلسوف آلمانی قرن ۱۹ است. دانتو که هم عصر با شگفت انگیزترین تحولات هنری دهه شصت و هفتاد است و آنها را در گالریها و نمایشگاه­های اطراف خود می­بیند، به این اعتقاد می رسد که امروزه آثار هنری جدید را نمی توان به روش­های قدیمی  ارزیابی نمود و  ظاهر اشیاء معمولی و هنری تمیزناپذیر هستند و با رویکردهای سنتی مثل تقلید وبیان عواطف و فرم معنادار نمی توان تعریفی از هنر ارائه داد، بلکه تنها نظریه است که می تواند راهگشا باشد . به عبارت دیگر جو نظری را مطرح می کند که توسط منتقدین و گالری­دارها و مورخین و فلاسفه پدید می­آید و با تحلیل نظری در این جو نظری می­توان اثر هنری را استخراج نمود. در واقع نظریه می­تواند امر معمولی را به اثر هنری تبدیل نماید.

مساله بعدی در آراء دانتو این است که اثر هنری با یک تابع تفسیری ، می تواند قابلیت پذیرفته شدن به عنوان اثر هنری را پیدا می کند.

 i(0)=w  که در این مدل ریاضی w  اثر هنری،  i تفسیر ،o= object  است.

در آنجایی که تفسیر وجود ندارد نیز شرط تشخیص اثر هنری آن است که از سوی عالم هنر سنتی تفسیر و تایید شود. از دیدگاه وی ، متولیان این سنت هنری متشکل بودند از:

  • هنرمندان، منتقدان، حامیان و بانیان هنر
  • مخاطبان هنر، مورخان هنر، کیورتیورها و متولیان برگزاری نمایشگاه
  • تولیدکنندگان ، زیباشناسان، فیلسوفان، منتقدان
  • جامعه شناسان ، انسان شناسان، اقتصاددانان،

 که به اصطلاح دروازه­بانان ( Gate keeper )  خوانده می شوند، که رای مثبت آنان برای پذیرفته شدن اثر هنری لازم است.

همه این ارکان شامل حوزه های مختلف فرهنگی هستند که به اقتضاء مکان و تاریخ مشخص، عملکرد مختلف داشته اند.

در ضمن دانتو دربارگی و موضوعیت اثر هنری را به عنوان ویژگی دیگری مطرح می کند. بطوری که علاوه بر محتوای ظاهری صرف، لایه دیگری نیز در اثر وجود دارد که هنرمند قصد بیان آن را دارد. جمله دانتو این است: اثر هنری درباره چیزی است و ثانیا آن موضوع را متجسم و تن یافته می کند. به عبارت دیگر اثر هنری وجود ندارد مگر اینکه ایده آن جسمانیت یا عینیت پیدا کرده باشد. بنابراین نه تنها معنی و نیت هنرمند مهم است بلکه نحوه تجلی و تجسم آن هم مهم است. دانتو بر این باور است که اگر معنای تن یافته و موضوعیت در کنار هم قرار بگیرند اثر هنری خلق شده است.

فیلسوف آمریکایی دیگری بنام جورج دیکی نظریه دانتو را بسط داد و عنوان کرد:

الزاما هنرمند آگاهانه اثری را خلق می کند ، سنت و تاریخ کنارگذاشته می شود ، بر اساس رای جمعی نهاد هنری، اثر به عنوان هنر پذیرفته می شود ، حتی اگر ضعیف باشد ، رکن تفسیر دانتو کنار گذاشته می­شود.

پس به صرف پذیرش اثر از سوی نهاد ، اثر را می توان هنری دانست و خالق هنرمند است.

در اینجا مشکلات تشخیص آثار مفهومی نیز بر طرف می شود.

 

اکتای مسنن

شهریور ۱۴۰۰